بودا هرگز ادعایی مبنی بر داشتن ارتباط با خدا و یا هر موجود فوق طبیعی دیگر
نداشت. او هرگز ادعای خدا بودن، تجسم خدا بودن، پیامبر خدا بودن و یا موجود خارق
العاده ای بودن نکرد.
او تنها یک انسان بود. یک انسان معمولی ولی مصمم. او تمام دانسته هایی را که
بدست آورد نتیجه تلاش و پشتکار خودش بود.
او بوسیله کوششی بی وقفه به بالاترین حد فهم ذهنی و معنوی رسید و در تمام
خصوصیات انسانی کامل شد. او هرگز ادعایی مبنی بر اینکه منجی روح انسانهاست نکرد
زیرا معتقد بود که هرکسی تنها خودش می تواند با تلاش و کوشش، خودش را نجات دهد و
کس دیگری با اجبار و زور نمی تواند کسی را نجات دهد. دیگران تنها می توانند راه را
به ما نشان دهند ولی طی کردن
مسیر به عهده خود ماست.
نامش سیدارتا گوتاما بود که بعد ها به بودا معروف شد. واژه بودا یعنی بیدار
شده یا به عبارت دیگر، کسی که به روشنی رسیده
است معنی می دهد.
پدرش پادشاه سرزمینی که فعلا نپال نام دارد بود و مادرش شهزاده سرزمین
هندوستان. قرار بود که مادرش برای به دنیا آوردن سیدارتا به خانه پدری خود برود
اما در نیمه های راه کاروان ملکه در یک بیشه زار می رسد و در آنجا توقف میکند. و
در همین بیشه زار است که در سال 623 پیش از میلاد بودا به دنیا می آید.
در روز پنجم تولد شاهزاده سیتدارتا، پادشاه از هشت مرد خردمند برای نامگذاری و
پیش بینی آینده کودک کمک می جوید. آنها پس از دیدن کودک نام سیدارتا به معنی کسی
که به هدفش می رسد را برای وی انتخاب می کنند.
آنها هم چنان پیش بینی میکنند که این شهزاده در آینده پادشاه بزرگی خواهد شد.
پادشاه جهانی، کسی که خودش قانون وضع خواهد کرد.
آنها هم چنان پیش بینی میکنند که سیدارتا روزی به دنبال حقیقت خواهد رفت و به
بالاترین درجه روشن بینی خواهد رسید و بودا خواهد شد.
ملکه در روز هفتم تولد سیدارتا از دنیا می رود و خواهر ملکه مسئولیت پرستاری
از سیدارتا را به عهده می گیرد. سیدارتا در محیطی پرورش می یابد که هر آنچه را که
برای رشد یافتن و بالندگی یک مرد لازم است را در اختیار می داشته باشد.
پدرش در آموزش هر چیزی که سیدارتا به عنوان یک شاهزاده باید بیاموزد کمترین
قصوری نمی کند. از این رو سیدارتا در رشته های مختلف دانش، رزم و هنر تبحر فراوانی
پیدا می کند.
و چون پدرش از پیشگویی برهمن ها یا پیشگویان در مورد سیدارتا مبنی بر ترک تاج
و تخت و رهسپار شدن به دنبال حقیقت در دل ترسی داشت، خیلی زود به فکر ازدواج
شهزاده می افتد و برایش تشکیل خانواده می دهد.
زمانی که سیدارتا هنوز 16 سال سن دارد با دختر ماما یعنی دختر دایی خود ازدواج
میکند.
پادشاه تمام امکانات را برای آسایش و راحتی سیدارتا مهیا میسازد. و برای او سه
کاخ برای سه فصل موجود در هندوستان فراهم میکند. یکی برای زمستان، یکی برای
تابستان و یکی هم برای فصل بارندگی همراه با باغها، بیشه زار ها و شکارگاه ها.
سیدارتا از تمام لذایذ دنیوی بهره مند میگردد. و در میان موسیقی و رقص و
تجملات و خوشی ها بدون اطلاح از غم و اندوه بیرونی زندگی میکند.
در واقع پدرش یک دنیای غیر واقعی و بسیار زیبا برای سیدارتا می سازد تا او
هرگز احساس ناراحتی و کمبود نکند و بدین جهت هرگز به فکر ترک کردن زندگی اشرافی
نباشد.
اما سیدارتا که دارای ذهن جستجوگری بود دوست داشت تا از زندگی دیگر افراد نیز
باخبر باشد بنابراین روزی از پدرش می خواهد تا اجازه دهد او به شهر برود و زندگی دیگر انسانها را نیز ببیند.
پدر که نمی خواست محدودیتی برای سیدارتا بوجود آورد برخلاف میل باطنی به او
اجازه می دهد تا برود. ولی پادشاه بدور از چشم سیدارتا به مردم دستور می دهد تا
جاده ها را برای دیدن شاهزاده آماده کنند. خانه ها و کوچه ها را پاکیزه سازند و
همگی لباس های شاد و رنگی بپوشند و زمانی که شاهزاده عبور می کند به او خوش آمد
بگویند.
زمانی که سیدارتا از کوچه ها عبور می کرد ناگهان از یک کلبه کوچک یک پیرمرد با
موهای بلند سفید و لباسهای پاره و کثیف بیرون می آید. پوست صورت او بسیار خشک و
چین خورده است و چشمانش فرورفته و کم سو.
او تقریبا کور است و هیچ دندانی هم در دهان ندارد.
پشت او خمیده است و با دستش که فقط پوست و استخوان است لرزان چوبی را گرفته تا
بتواند بایستد.
وقتی سیدارتا آن پیرمرد را می بیند نمی داند آن چی است چون برای اولین بار است
که در زندگی اش پیرمردی با این حال می بیند.
با دیدن این پیرمرد سیدارتا از ارابه ران خود می پرسد که آن چی است؟ چرا این
چنین خم شده؟ چرا چشمانش اینگونه اند؟ دندانهایش کجا هستند؟ آیا او همینگونه تولد
شده؟
ارابه ران سیدارتا به شاهزاده می گوید: این یک پیرمرد است، او چنین بدنیا
نیامده، او هم در جوانی مثل من و شما زیبا بوده ولی پیری او را به این صورت
درآورده. در این دنیا هرکس که به این اندازه عمر کند مانند او خواهد شد و راهی هم
ندارد.
سیدارتا با دیدن این صحنه و شنیدن این سخن ها بسیار متاثر می شود و بلافاصله
به قصر برمیگردد تا در مورد پیری اندیشه کند.
سیدارتا که در باره زندگی واقعی بسیار کنجاو شده بود به پدرش التماس می کند تا
اجازه دهد بار دیگر به شهر برود ولی این بار به مردم نگوید که او می آید.
پادشاه بدون رضایت قلبی اجازه می دهد تا شاهزاده بدون تشریفات بار دیگر به
میان مردم برود. این بار سیدارتا و ارابه رانش لباس های عادی می پوشند و به شهر می
روند بنابراین مردم آنها را نمی شناسند.
وقتی به شهر می رسند، بودا شهر را کاملا متفاوت با آنچه در دفعه قبل دیده بود
می بیند. دیگر از مردم شاد خبری نیست، دیگر از پرچم ها و کاغذهای رنگی و مردم خوش
لباس هیچ نشانی دیده نمی شود.
سیدارتا همانطور که می رفت ناگهان مردی را می بیند که روی زمین افتاده و مریض
است. با دو دستش شکم خود را گرفته و فریاد می کشد. این دومین صحنه ای بود که بودا
را به شدت آزرده کرد. او بطرف آن مردم مریض می دود و سرش را روی زانوی خود می
گذارد و می پرسد چی شده؟ چی مشکلی داری؟ آیا من میتوانم کمک ات کنم؟ ولی آن مرد به
سختی نفس می کشد و نمی تواند حرف بزند و تنها گریه می کند.
سیدارتا رو به دوستش می کند و می پرسد: این مرد چرا اینچنین شده؟ چرا حرف نمی
زند؟ چرا گریه می کند؟
دوست سیدارتا جواب می دهد: شاهزاده، این مرد را اینگونه در آغوش نگیرید چون او
مریض است، کل خونش آلوده است. او طاعون دارد و تمام بدنش می سوزد برای همین است که
گریه می کند و نمی تواند حرف بزند.
سیدارتا بار دیگر می پرسد: آیا افراد دیگری هم مثل او هستند؟
دوستش می گوید: بله، حتی شما هم ممکن است نفر بعدی باشید اگر آن مرد را
اینگونه بغل کنید. پس لطفا او را زمین بگذارید و دیگر به او دست نزنید چون ممکن
است شما هم مثل او بیمار شوید.
سیدارتا باز هم می پرسد: آیا بجز طاعون چیزهای بد دیگری هم وجود دارند؟
دوستش می گوید بله، صدها بیماری دیگری هم به همین دردناکی وجود دارند.
سیدارتا می پرسد آیا هیچ کاری نمی شود کرد؟ آیا هر کسی ممکن است مریض شود آیا
می شود آدم ناگهانی به این شدت بیمار شود؟
دوستش می گوید: بله سرورم هرکسی و در هر زمانی ممکن بیمار شود و هرکسی ممکن
است ناگهان مریض و رنجور شود.
شاهزاده اینبار غمگین تر از بار اول به کاخ بر می گردد.
پس از بازگشت به کاخ، شاهزاده خیلی ناراحت و افسرده به نظر می رسد و اکثر
اوقات در فکر فرو می رود و حواسش اصلا به محیط پیرامون نمی باشد.
سیدارتا بار دیگر تصمیم می گیرد تا به شهر برود.
این بار هم سیدارتا و دوستش همینگونه که در شهر و میان مردم راه می رفتند در
یکی از محله ها به جمع زیادی از مردم برمی خورند که در کوچه راه می روند و گریه می
کنند. پشت سر آنها چهارنفر یک تخته ای را که یک مرد لاغر، ساکن و بی حرکت روی آن
خوابیده است را حمل می کنند.
و جمعیت پس از مدتی آن مرد را روی چوبها می گذارند و چوبها را آتش می زدند. کم
کم آتش به تخته و سپس به آن مرد می رسد ولی مرد از جایش تکان نمی خورد و شروع به
سوختن می کند.
سیدارتا با وحشت از دوستش پرسید این دیگر چیست؟ این مرد چرا این چنین بی حرکت
دراز کشیده؟ چرا اجازه می دهد این مردم او را بسوزانند؟
دوستش جواب می دهد: او مرده است سرور من.
سیدارتا می گوید مرده! مرده یعنی چی؟
دوستش جواب می دهد: تمام موجودات زنده روزی می میرند و هیچکسی هم نمی تواند
جلوی آمدن مرگ را بگیرد.
شاهزاده بقدری متعجب می شود که دیگر هیچ چیزی نمی گوید و با خود فکر می کند که
این خیلی بد است که هر کسی بالاخره روزی بمیرد. حتی پادشاهان و شاهزاده ها. یعنی
هیچ راهی برای جلوگیری از مرگ نیست؟
شاهزاده بدون این که حتی یک کلمه هم حرف بزند به کاخ بر می گردد و مستقیما به
اتاق خود می رود و بقیه روز را فکر می کند و با خود می اندیشد که تمام موجودات
زنده روزی می میرند و هیچ کس تا بحال راهی برای نمردن پیدا نکرده است. ولی باید
راهی باشد، من باید راهی پیدا کنم و به همگی بگویم و به تمام موجودات زنده جهان
کمک نمایم.
پس از چند روز سیدارتا برای بار چهارم به شهر می رود، همین طور که از کوچه ها
می گذرد در یک باغ می بیند که یک راهب با لباس نارنجی خیلی شاد و خوشحال، آرام
نشسته است.
سیدارتا از دوستش می پرسد این مرد که لباس نارنجی پوشیده است کیست؟ چرا موهایش
را تراشیده است؟ چرا اینقدر خوشحال بنظر می رسد؟
دوستش می گوید: او یک راهب است که در معبد زندگی میکند. او شهر به شهر سفر می
کند تا به مردم یاد دهد چگونه خوب و مهربان باشند.
این بار بودا خیلی خوشحال می شود و با خود می گوید من هم باید یکی از اینها
باشم.
پس از دیدن این چهار صحنه، سیدارتا از درون بسیار منقلب می گردد. او با خود می
گوید حتما باید راهی باشد، تا از این چرخه بی رحم فرار کنیم. من باید آن را پیدا
کنم و دیگران را هم نجات دهم.
بخاطر همین افکار بود که شاهزاده سیدارتا گوتاما در سن 29 سالگی در اوج جوانی
در روزی که همسرش برایش کودکی بدنیا آورده بود به زندگی اشرافی و مجللی که هر مردی
آرزوی داشتن آن را دارد پشت پا زد و همسر، فرزند، سلطنت و قدرت را رها کرد و رفت.
لباس های سلطنتی خود را درآورد، لباس گدایان را پوشید. موهای بلند خود را
کوتاه کرد و برای پیدا کردن حقیقت و دستیابی به پاسخ و پرسشهای بی جوابش به تنهایی
به راه افتاد.
یکی از بهترین و معروفترین استادان آن عصر را پیدا کرد و نزد او رفت تا آموزش
ببیند. سیدارتا به سختی تلاش نمود و پس از مدتی از لحاظ دانش هم سطح استاد خود
گردید. اما هنوز جوابی برای سوالات بی پاسخش پیدا نکرد.
سپس نزد استاد دیگری رفت ولی دوباره پس از مدت کوتاهی هرآنچه که استاد می
دانست را آموخت ولی بازهم راهی برای پایان دادن به رنج و عذاب انسانها پیدا
نتوانست. بنابر این سیدارتا این استاد را نیز رها کرد و براه افتاد.
سیدارتا در این مرحله به نام پارسا گوتاما معروف شده بود. پس از مدتی در یک
شهر دیگر با پنج تن از افرادی آشنا گشت که همچون خود او برای رسیدن به حقیقت،
زندگی اشرافی را رها کرده بودند.
پارسا گوتاما نیز با آنها یکجا شد و به ریاضت کشی مبادرت ورزید. او مدت ها
روزه می گرفت، نفسش را برای مدت طولانی حبس می کرد، شب ها به تنهایی به جنگل که پر
از حیوانات درنده بود می رفت و ساعتها تنها می نشست.
سیدارتا 6 سال تمام به این کارها ادامه داد ولی خودش را نزدیک به هدفش نیافت و
جواب مشکلاتش را پیدا نکرد از این خاطر تصمیم گرفت به ریاضت کشیدن خود پایان
دهد.
آن پنج دوست سیدارتا فکر میکردند که او از جستجوی حقیقت دست کشیده و می خواهد
به زندگی سلطنتی خود بازگردد به همین خاطر او را ترک کردند و رفتند.
سیدارتا که در راه رسیدن به هدفش زجر زیادی کشیده بود ولی هنوز ذهن پر انرژی و
جستجوگری داشت به همین خاطر دست از تلاش برای رسیدن به موفقیت برنداشت.
سیدارتا گوتاما در زیر درختی که بعدا درخت بودا، درخت هوشیاری و درخت حکمت نام
گرفت در کنار رودخانه ای نشست و با عزمی راسخ تصمیم گرفت که آخرین تلاش خود را
برای رسیدن به هوشیاری و بیداری حقیقی انجام دهد. بودا با خود گفت اگر پوستم وتمام
استخوانهایم از هم بپاشند و اگر خون در رگهایم خشک شود تا وقتی که به خرد برتر دست
نیابم اینجا را ترک نخواهم کرد.
سپس با تلاشی خستگی ناپذیر و اراده ای مستحکم برای رسیدن به تنویر ذهن شروع به
ژرف اندیشی و تفکری عمیق نمود.
او مراحل خلسه روحی را یکی پس از دیگری پشت سرگذاشت و به خلوص ذهن دست یافت.
پس از پاکیزه شدن ذهنش از هر ناپاکی و ناخالصی، وی توانست زندگی های پیشین خود را
ببیند. و این اولین دانشی بود که سیدارتا در آن شب توانست بیاموزد.
سپس ذهنش او را به دانش مردن و دوباره متولد شدن تمام موجودات زنده رهنمون
کرد. و این مرحله دوم بود.
مرحله بعدی رسیدن به دانش چگونگی نابودی و زدودن ناپاکی ها بود. بودا فهمید که
در جهان عذاب و ناراحتی وجود دارند، بودا فهمید علت این عذاب خود ذهن و روان انسان
است. بودا فهمید برای پایان دادن به این عذاب راهی وجود دارد و او این راه را پیدا
کرد.
سیدارتا با فهمیدن این موضوعات و با دست یافتن به نیروهای درونی خویش، خوشی و
شادی عظیمی در درون خود احساس کرد و ذهنش از جهل آزاد شد.
او پی برد تولد، بازگشت ذهن است نه تولد جسم. این مرحله سوم بود که وی در آن
شب به دانستن آن نایل گشت و اینچنین بود که پارسا گوتاما در آن شب در سن 35 سالگی
به کشف قوانین زندگی، تنویر ذهن و هوشیاری عظیم دست یافت و بودا شد.
یاد مان باشد که بودا خالق این قوانین نبود بلکه او تنها وجود داشتن این
قوانین را در زندگی کشف کرد.
No comments:
Post a Comment