Thursday, February 15, 2018

داستان زندگی بودا Who was Buddha


بودا هرگز ادعایی مبنی بر داشتن ارتباط با خدا و یا هر موجود فوق طبیعی دیگر نداشت. او هرگز ادعای خدا بودن، تجسم خدا بودن، پیامبر خدا بودن و یا موجود خارق العاده ای بودن نکرد.
او تنها یک انسان بود. یک انسان معمولی ولی مصمم. او تمام دانسته هایی را که بدست آورد نتیجه تلاش و پشتکار خودش بود.
او بوسیله کوششی بی وقفه به بالاترین حد فهم ذهنی و معنوی رسید و در تمام خصوصیات انسانی کامل شد. او هرگز ادعایی مبنی بر اینکه منجی روح انسانهاست نکرد زیرا معتقد بود که هرکسی تنها خودش می تواند با تلاش و کوشش، خودش را نجات دهد و کس دیگری با اجبار و زور نمی تواند کسی را نجات دهد. دیگران تنها می توانند راه را به ما نشان دهند ولی طی کردن 
مسیر به عهده خود ماست.

نامش سیدارتا گوتاما بود که بعد ها به بودا معروف شد. واژه بودا یعنی بیدار شده یا به عبارت دیگر، کسی که به روشنی رسیده 
است معنی می دهد.
پدرش پادشاه سرزمینی که فعلا نپال نام دارد بود و مادرش شهزاده سرزمین هندوستان. قرار بود که مادرش برای به دنیا آوردن سیدارتا به خانه پدری خود برود اما در نیمه های راه کاروان ملکه در یک بیشه زار می رسد و در آنجا توقف میکند. و در همین بیشه زار است که در سال 623 پیش از میلاد بودا به دنیا می آید.
در روز پنجم تولد شاهزاده سیتدارتا، پادشاه از هشت مرد خردمند برای نامگذاری و پیش بینی آینده کودک کمک می جوید. آنها پس از دیدن کودک نام سیدارتا به معنی کسی که به هدفش می رسد را برای وی انتخاب می کنند.
آنها هم چنان پیش بینی میکنند که این شهزاده در آینده پادشاه بزرگی خواهد شد. پادشاه جهانی، کسی که خودش قانون وضع خواهد کرد.
آنها هم چنان پیش بینی میکنند که سیدارتا روزی به دنبال حقیقت خواهد رفت و به بالاترین درجه روشن بینی خواهد رسید و بودا خواهد شد.
ملکه در روز هفتم تولد سیدارتا از دنیا می رود و خواهر ملکه مسئولیت پرستاری از سیدارتا را به عهده می گیرد. سیدارتا در محیطی پرورش می یابد که هر آنچه را که برای رشد یافتن و بالندگی یک مرد لازم است را در اختیار می داشته باشد.
پدرش در آموزش هر چیزی که سیدارتا به عنوان یک شاهزاده باید بیاموزد کمترین قصوری نمی کند. از این رو سیدارتا در رشته های مختلف دانش، رزم و هنر تبحر فراوانی پیدا می کند.
و چون پدرش از پیشگویی برهمن ها یا پیشگویان در مورد سیدارتا مبنی بر ترک تاج و تخت و رهسپار شدن به دنبال حقیقت در دل ترسی داشت، خیلی زود به فکر ازدواج شهزاده می افتد و برایش تشکیل خانواده می دهد.
زمانی که سیدارتا هنوز 16 سال سن دارد با دختر ماما یعنی دختر دایی خود ازدواج میکند.
پادشاه تمام امکانات را برای آسایش و راحتی سیدارتا مهیا میسازد. و برای او سه کاخ برای سه فصل موجود در هندوستان فراهم میکند. یکی برای زمستان، یکی برای تابستان و یکی هم برای فصل بارندگی همراه با باغها، بیشه زار ها و شکارگاه ها.
سیدارتا از تمام لذایذ دنیوی بهره مند میگردد. و در میان موسیقی و رقص و تجملات و خوشی ها بدون اطلاح از غم و اندوه بیرونی زندگی میکند.
در واقع پدرش یک دنیای غیر واقعی و بسیار زیبا برای سیدارتا می سازد تا او هرگز احساس ناراحتی و کمبود نکند و بدین جهت هرگز به فکر ترک کردن زندگی اشرافی نباشد.
اما سیدارتا که دارای ذهن جستجوگری بود دوست داشت تا از زندگی دیگر افراد نیز باخبر باشد بنابراین روزی از پدرش می خواهد تا اجازه دهد او به شهر برود و  زندگی دیگر انسانها را نیز ببیند.
پدر که نمی خواست محدودیتی برای سیدارتا بوجود آورد برخلاف میل باطنی به او اجازه می دهد تا برود. ولی پادشاه بدور از چشم سیدارتا به مردم دستور می دهد تا جاده ها را برای دیدن شاهزاده آماده کنند. خانه ها و کوچه ها را پاکیزه سازند و همگی لباس های شاد و رنگی بپوشند و زمانی که شاهزاده عبور می کند به او خوش آمد بگویند.
زمانی که سیدارتا از کوچه ها عبور می کرد ناگهان از یک کلبه کوچک یک پیرمرد با موهای بلند سفید و لباسهای پاره و کثیف بیرون می آید. پوست صورت او بسیار خشک و چین خورده است و  چشمانش فرورفته و کم سو. او تقریبا کور است و هیچ دندانی هم در دهان ندارد.
پشت او خمیده است و با دستش که فقط پوست و استخوان است لرزان چوبی را گرفته تا بتواند بایستد.
وقتی سیدارتا آن پیرمرد را می بیند نمی داند آن چی است چون برای اولین بار است که در زندگی اش پیرمردی با این حال می بیند.
با دیدن این پیرمرد سیدارتا از ارابه ران خود می پرسد که آن چی است؟ چرا این چنین خم شده؟ چرا چشمانش اینگونه اند؟ دندانهایش کجا هستند؟ آیا او همینگونه تولد شده؟
ارابه ران سیدارتا به شاهزاده می گوید: این یک پیرمرد است، او چنین بدنیا نیامده، او هم در جوانی مثل من و شما زیبا بوده ولی پیری او را به این صورت درآورده. در این دنیا هرکس که به این اندازه عمر کند مانند او خواهد شد و راهی هم ندارد.
سیدارتا با دیدن این صحنه و شنیدن این سخن ها بسیار متاثر می شود و بلافاصله به قصر برمیگردد تا در مورد پیری اندیشه کند.
سیدارتا که در باره زندگی واقعی بسیار کنجاو شده بود به پدرش التماس می کند تا اجازه دهد بار دیگر به شهر برود ولی این بار به مردم نگوید که او می آید.
پادشاه بدون رضایت قلبی اجازه می دهد تا شاهزاده بدون تشریفات بار دیگر به میان مردم برود. این بار سیدارتا و ارابه رانش لباس های عادی می پوشند و به شهر می روند بنابراین مردم آنها را نمی شناسند.
وقتی به شهر می رسند، بودا شهر را کاملا متفاوت با آنچه در دفعه قبل دیده بود می بیند. دیگر از مردم شاد خبری نیست، دیگر از پرچم ها و کاغذهای رنگی و مردم خوش لباس هیچ نشانی دیده نمی شود.
سیدارتا همانطور که می رفت ناگهان مردی را می بیند که روی زمین افتاده و مریض است. با دو دستش شکم خود را گرفته و فریاد می کشد. این دومین صحنه ای بود که بودا را به شدت آزرده کرد. او بطرف آن مردم مریض می دود و سرش را روی زانوی خود می گذارد و می پرسد چی شده؟ چی مشکلی داری؟ آیا من میتوانم کمک ات کنم؟ ولی آن مرد به سختی نفس می کشد و نمی تواند حرف بزند و تنها گریه می کند.
سیدارتا رو به دوستش می کند و می پرسد: این مرد چرا اینچنین شده؟ چرا حرف نمی زند؟ چرا گریه می کند؟
دوست سیدارتا جواب می دهد: شاهزاده، این مرد را اینگونه در آغوش نگیرید چون او مریض است، کل خونش آلوده است. او طاعون دارد و تمام بدنش می سوزد برای همین است که گریه می کند و نمی تواند حرف بزند.
سیدارتا بار دیگر می پرسد: آیا افراد دیگری هم مثل او هستند؟
دوستش می گوید: بله، حتی شما هم ممکن است نفر بعدی باشید اگر آن مرد را اینگونه بغل کنید. پس لطفا او را زمین بگذارید و دیگر به او دست نزنید چون ممکن است شما هم مثل او بیمار شوید.
سیدارتا باز هم می پرسد: آیا بجز طاعون چیزهای بد دیگری هم وجود دارند؟
دوستش می گوید بله، صدها بیماری دیگری هم به همین دردناکی وجود دارند.
سیدارتا می پرسد آیا هیچ کاری نمی شود کرد؟ آیا هر کسی ممکن است مریض شود آیا می شود آدم ناگهانی به این شدت بیمار شود؟
دوستش می گوید: بله سرورم هرکسی و در هر زمانی ممکن بیمار شود و هرکسی ممکن است ناگهان مریض و رنجور شود.
شاهزاده اینبار غمگین تر از بار اول به کاخ بر می گردد.
پس از بازگشت به کاخ، شاهزاده خیلی ناراحت و افسرده به نظر می رسد و اکثر اوقات در فکر فرو می رود و حواسش اصلا به محیط پیرامون نمی باشد.
سیدارتا بار دیگر تصمیم می گیرد تا به شهر برود.
این بار هم سیدارتا و دوستش همینگونه که در شهر و میان مردم راه می رفتند در یکی از محله ها به جمع زیادی از مردم برمی خورند که در کوچه راه می روند و گریه می کنند. پشت سر آنها چهارنفر یک تخته ای را که یک مرد لاغر، ساکن و بی حرکت روی آن خوابیده است را حمل می کنند.
و جمعیت پس از مدتی آن مرد را روی چوبها می گذارند و چوبها را آتش می زدند. کم کم آتش به تخته و سپس به آن مرد می رسد ولی مرد از جایش تکان نمی خورد و شروع به سوختن می کند.
سیدارتا با وحشت از دوستش پرسید این دیگر چیست؟ این مرد چرا این چنین بی حرکت دراز کشیده؟ چرا اجازه می دهد این مردم او را بسوزانند؟
دوستش جواب می دهد: او مرده است سرور من.
سیدارتا می گوید مرده! مرده یعنی چی؟
دوستش جواب می دهد: تمام موجودات زنده روزی می میرند و هیچکسی هم نمی تواند جلوی آمدن مرگ را بگیرد.
شاهزاده بقدری متعجب می شود که دیگر هیچ چیزی نمی گوید و با خود فکر می کند که این خیلی بد است که هر کسی بالاخره روزی بمیرد. حتی پادشاهان و شاهزاده ها. یعنی هیچ راهی برای جلوگیری از مرگ نیست؟
شاهزاده بدون این که حتی یک کلمه هم حرف بزند به کاخ بر می گردد و مستقیما به اتاق خود می رود و بقیه روز را فکر می کند و با خود می اندیشد که تمام موجودات زنده روزی می میرند و هیچ کس تا بحال راهی برای نمردن پیدا نکرده است. ولی باید راهی باشد، من باید راهی پیدا کنم و به همگی بگویم و به تمام موجودات زنده جهان کمک نمایم.
پس از چند روز سیدارتا برای بار چهارم به شهر می رود، همین طور که از کوچه ها می گذرد در یک باغ می بیند که یک راهب با لباس نارنجی خیلی شاد و خوشحال، آرام نشسته است.
سیدارتا از دوستش می پرسد این مرد که لباس نارنجی پوشیده است کیست؟ چرا موهایش را تراشیده است؟ چرا اینقدر خوشحال بنظر می رسد؟
دوستش می گوید: او یک راهب است که در معبد زندگی میکند. او شهر به شهر سفر می کند تا به مردم یاد دهد چگونه خوب و مهربان باشند.
این بار بودا خیلی خوشحال می شود و با خود می گوید من هم باید یکی از اینها باشم.
پس از دیدن این چهار صحنه، سیدارتا از درون بسیار منقلب می گردد. او با خود می گوید حتما باید راهی باشد، تا از این چرخه بی رحم فرار کنیم. من باید آن را پیدا کنم و دیگران را هم نجات دهم.
بخاطر همین افکار بود که شاهزاده سیدارتا گوتاما در سن 29 سالگی در اوج جوانی در روزی که همسرش برایش کودکی بدنیا آورده بود به زندگی اشرافی و مجللی که هر مردی آرزوی داشتن آن را دارد پشت پا زد و همسر، فرزند، سلطنت و قدرت را رها کرد و رفت.
لباس های سلطنتی خود را درآورد، لباس گدایان را پوشید. موهای بلند خود را کوتاه کرد و برای پیدا کردن حقیقت و دستیابی به پاسخ و پرسشهای بی جوابش به تنهایی به راه افتاد.
یکی از بهترین و معروفترین استادان آن عصر را پیدا کرد و نزد او رفت تا آموزش ببیند. سیدارتا به سختی تلاش نمود و پس از مدتی از لحاظ دانش هم سطح استاد خود گردید. اما هنوز جوابی برای سوالات بی پاسخش پیدا نکرد.
سپس نزد استاد دیگری رفت ولی دوباره پس از مدت کوتاهی هرآنچه که استاد می دانست را آموخت ولی بازهم راهی برای پایان دادن به رنج و عذاب انسانها پیدا نتوانست. بنابر این سیدارتا این استاد را نیز رها کرد و براه افتاد.
سیدارتا در این مرحله به نام پارسا گوتاما معروف شده بود. پس از مدتی در یک شهر دیگر با پنج تن از افرادی آشنا گشت که همچون خود او برای رسیدن به حقیقت، زندگی اشرافی را رها کرده بودند.
پارسا گوتاما نیز با آنها یکجا شد و به ریاضت کشی مبادرت ورزید. او مدت ها روزه می گرفت، نفسش را برای مدت طولانی حبس می کرد، شب ها به تنهایی به جنگل که پر از حیوانات درنده بود می رفت و ساعتها تنها می نشست.
سیدارتا 6 سال تمام به این کارها ادامه داد ولی خودش را نزدیک به هدفش نیافت و جواب مشکلاتش را پیدا نکرد از این خاطر تصمیم گرفت به ریاضت کشیدن خود پایان دهد.  
آن پنج دوست سیدارتا فکر میکردند که او از جستجوی حقیقت دست کشیده و می خواهد به زندگی سلطنتی خود بازگردد به همین خاطر او را ترک کردند و رفتند.
سیدارتا که در راه رسیدن به هدفش زجر زیادی کشیده بود ولی هنوز ذهن پر انرژی و جستجوگری داشت به همین خاطر دست از تلاش برای رسیدن به موفقیت برنداشت.
سیدارتا گوتاما در زیر درختی که بعدا درخت بودا، درخت هوشیاری و درخت حکمت نام گرفت در کنار رودخانه ای نشست و با عزمی راسخ تصمیم گرفت که آخرین تلاش خود را برای رسیدن به هوشیاری و بیداری حقیقی انجام دهد. بودا با خود گفت اگر پوستم وتمام استخوانهایم از هم بپاشند و اگر خون در رگهایم خشک شود تا وقتی که به خرد برتر دست نیابم اینجا را ترک نخواهم کرد.
سپس با تلاشی خستگی ناپذیر و اراده ای مستحکم برای رسیدن به تنویر ذهن شروع به ژرف اندیشی و تفکری عمیق نمود. 
او مراحل خلسه روحی را یکی پس از دیگری پشت سرگذاشت و به خلوص ذهن دست یافت. پس از پاکیزه شدن ذهنش از هر ناپاکی و ناخالصی، وی توانست زندگی های پیشین خود را ببیند. و این اولین دانشی بود که سیدارتا در آن شب توانست بیاموزد.
سپس ذهنش او را به دانش مردن و دوباره متولد شدن تمام موجودات زنده رهنمون کرد. و این مرحله دوم بود.
مرحله بعدی رسیدن به دانش چگونگی نابودی و زدودن ناپاکی ها بود. بودا فهمید که در جهان عذاب و ناراحتی وجود دارند، بودا فهمید علت این عذاب خود ذهن و روان انسان است. بودا فهمید برای پایان دادن به این عذاب راهی وجود دارد و او این راه را پیدا کرد.
سیدارتا با فهمیدن این موضوعات و با دست یافتن به نیروهای درونی خویش، خوشی و شادی عظیمی در درون خود احساس کرد و ذهنش از جهل آزاد شد.
او پی برد تولد، بازگشت ذهن است نه تولد جسم. این مرحله سوم بود که وی در آن شب به دانستن آن نایل گشت و اینچنین بود که پارسا گوتاما در آن شب در سن 35 سالگی به کشف قوانین زندگی، تنویر ذهن و هوشیاری عظیم دست یافت و بودا شد.
یاد مان باشد که بودا خالق این قوانین نبود بلکه او تنها وجود داشتن این قوانین را در زندگی کشف کرد.


Friday, February 9, 2018

رنگها در پرچم ها (بیرق ها ) چی معنی میدهند؟ What do colors mean in Flags


سلام دوستان عزیز. معلومات امروز در مورد مفهوم رنگها در پرچم کشور ها است پس با ما باشید.
در ابتدا شروع میکنیم با پرچم پر افتخار افغانستان.
پرچم افغانستان از سه قطعه نوار عمودی به رنگ های سیاه، سرخ و سبز تشکیل شده که این نوار ها به ترتیب از چپ به راست در کنار هم قرار گرفته اند. در وسط پرچم نشان دولتی افغانستان قرار دارد که متشکل از مسجد، محراب، منبر، کلمه الله اکبر و لا اله الا الله می باشد.
این رنگها برای اولین بار توسط شاه امان الله در سال 1928 پیشنهاد داده شد. شاه امان الله رنگها را اینگونه تعبیر کرد.
سیاه به معنی دوره استعمار و تاریکی است. یعنی دوره ای را در بر میگیرد که انگلیس ها تلاش کردند تا افغانستان را نیز استعمار نمایند. 
سرخ نماد خون شهیدانی است که برای به دست آوردن استقلال افغانستان از جان خود گذشتند.
و سبز نماد آبادی و پیشرفت است که در آینده نصیب این کشور خواهد گردید.
قبل از امان الله خان پرچم های افغانستان همواره به رنگ سیاه بوده و سابقه آن برمیگردد به قیام ابو مسلم خراسانی. ابو مسلم فرمانده نظامی خراسان و رهبر جنبش سیاه جامگان بود که توانست با براندازی حکومت بنی امیه، حکومت بنی عباس را پایه 
گذاری کند.

و حال مفهوم رنگ ها در پرچم جمهوری اسلامی ایران را شرح خواهیم داد.
پرچم ایران دارای سه رنگ شامل سبز، سفید و سرخ است که در وسط آن نشان جمهوری اسلامی قرار دارد.
نشان جمهوری اسلامی ایران بیانگر واژه الله و شعار اسلامی لا الا الله است که روی رنگ سفید پرچم قرار گرفته است.
همچنین به نشانه پیروزی انقلاب اسلامی ایران در 22 بهمن یعنی 22 ماه دلو کلمه الله و اکبر 11 بار در حاشیه پایین رنگ سبز و 11 بار در حاشیه بالای رنگ سرخ نوشته شده است.
رنگ سبز در پرچم ایران نشانه خرمی و آبادانی است.
رنگ سفید بیانگر صلح طلبی و دوستی مردم ایران است.
و رنگ سرخ در پرچم این کشور نشانه پایداری ملت ایران در برابر تجاوزگران است و هم چنان خون شهیدان می باشد.
البته قابل ذکر است که برای اولین بار پرچم ایران بشکل مستطیلی و سه رنگ در زمان ناصرالدین شاه قاجار ارائه گردید. اما نشان ایران در آن زمان شیر و خورشید و شمشیر بود که بعد از انقلاب اسلامی این نشان را برداشتند و کلمه الله را جایگزین آن کردند.
حال می پردازیم به تشریح پرچم کشور دوست و هم زبان یعنی تاجیکستان
پرچم یا بیرق تاجیکستان نیز همچون پرچم ایران دارای سه رنگ است یعنی رنگ سرخ، سفید و سبز با این تفاوت که رنگ سرخ در پرچم تاجیکستان در بالا قرار گرفته، رنگ سفید در وسط و رنگ سبز در پایین.
در قسمت نوار سفید نشانی قرار دارد که متشکل از یک تاج و هفت ستاره می باشد. البته این پرچم یک سال بعد از استقلال تاجیکستان در سال 1992 به تصویب رسید.
رنگ سرخ در پرچم تاجیکستان نشان دهنده خون ریخته شده برای استقلال و آزادی مردم این کشور است.
سفید نشان امید و آرزوی مردم تاجیک می باشد.
و رنگ سبز نشان سرسبزی، شکوفایی، سربلندی و خرمی تاجیکستان است.
نشان تاج در قسمت میانی پرچم نشان از تاریخ تاجیکستان و دولتداری است.
و هفت ستاره نشان دهنده هفت ناحیه تاریخی تاجیکستان می باشد مانند سغد، زرافشان، حصار، رشت، وخش، بدخشان و ختلان. همچنین تاجیک ها عدد هفت را همواره مقدس میدانسته اند به همین خاطر هفت ستاره را بر بالای تاج برگزیده اند.
حالا می پیردازیم به معرفی پرچم کشور دوست هندوستان.
پرچم هند دارای سه رنگ زعفرانی یعنی نارنجی، سفید و سبز است که نماد آشوکا چاکرا به شکل یک چرخ 24 دنده در وسط آن قرار دارد.
این پرچم در سال 1947 بعد از استقلال این کشور از بریتانیا پذیرفته شد.
رنگ های پرچم هند را این گونه تعبیر کرده اند.
رنگ زعفرانی نشان دهنده دین هندویسم و بودیسم میباشد. رنگ سبز نشان دهنده دین اسلام است و رنگ سفید در وسط نشان دهنده صلح میان آنها می باشد. هم چنان رنگ سفید نشان دهنده ادیان دیگر از جمله مسیحیت است.
رنگ های پرچم هند را به گونه دیگری نیز تعبیر کرده اند. طوری که رنگ زعفرانی را نماد شجاعت و فداکاری دانسته اند. رنگ سفید را نماد راستی و پاکی و رنگ سبز را نماد ایمان، باروری و رشد دانسته اند.
چرخی که 24 پره داشته و در مرکز پرچم هند قرار دارد نماد حرکت و رشد است. هم چنین در کشور هند به آن چرخ قانون نیز گفته میشود. این چرخ در واقع نماد باستانی در آیین بودایی است.
پرچم کوریای شمالی
پرچم کوریای شمالی در سال 1948 زمانی که این کشور به عنوان یک کشور کمونیستی استقلال یافت شکل گرفت. این پرچم از نوارهای آبی، سفید و سرخ تشکیل شده که در قسمت نوار سرخ یک ستاره به رنگ سرخ نیز قرار دارد.
رنگ آبی در این پرچم نشان دهنده اقتدار، صلح و دوستی است. رنگ سفید بازگو کننده پاکی می باشد و رنگ سرخ در وسط نشان دهنده کمونیسم است. ستاره سرخ نیز علامت کمونیستی می باشد.
قابل یاد آوری است که قبل از جنگ جهانی دوم و شکست کشور جاپان در این جنگ سرزمین کوریا یا کره جزء مستعمره های جاپان محسوب میشد. اما در پی شکست جاپان تمام مستعمره های این کشور میان امریکا و روسیه تقسیم شدند.
بنابر توافق قبلی اتحاد جماهیر شوروی قسمت شمالی کوریا را باید اشغال میکرد و قسمت جنوبی آن را امریکایی ها. خط مرزی موقت میان این دو کره اشغالی روی مدار 38 درجه قرار گرفت و قرار شد به زودی انتخابات صورت گیرد و این کشور مستقل و آزاد گردد اما شوروی از همکاری با سازمان ملل متحد برای برگزاری انتخابات آزاد و عمومی در دو کره سرباز زد و در نتیجه یک دولت کمونیستی تحت حمایت اتحاد جماهیر شوروی به طور دائم در شمال تاسیس شد و یک دولت طرفدار غرب در جنوب.
 
پرچم ایالات متحده امریکا
این پرچم از نوارهای سفید و سرخ تشکیل شده که در قسمت بالا سمت چپ آن پنجاه ستاره سفید بروی نوار مستطیلی به رنگ آبی قرار گرفته اند.
این سیزده نوار نشان دهنده سیزده مستعمره ای است که برای اولین بار علیه بریتانیا قیام نمودند که منجر به استقلال امریکا گردید. 50 ستاره سفید نیز نشان دهنده 50 ایالتی است که امروزه ایالات متحده امریکا را تشکیل میدهند.
البته پرچم امریکا برای اولین بار در سال 1777 یکسال پس از آن که اعلامیه استقلال ایالات متحده به تصویب کنگره رسید طراحی شد. اما از آن زمان تا امروز 26 مرتبه تغییر و تحول پیدا کرده تا به شکل امروزی خود رسیده است.
 
اما هنوز هم خیلی از امریکایی ها باور دارند که رنگ های سفید، سرخ و آبی پرچم این کشور در واقع برگرفته از پرچم سرزمین مادری شان یعنی انگلستان می باشد.
هم چنان آنها باور دارند که رنگ سرخ در پرچم امریکا نشان دهنده خون کسانی است که برای نجات این کشور ریخته اند. رنگ سفید نشان صداقت و پاکی است و رنگ آبی نشان حراست، پایداری و درستی می باشد.
کشور هایی که در شمال اروپا قرار دارند و شامل کشور های اسکاندیناوی می باشند دارای پرچم های تقریبا مشابه هستند که در تمام آنها یک صلیب قرار دارد.
بطور مثال پرچم کشور سویدن یا سوئد به رنگ آبی است که در روی آن یک صلیب به رنگ زرد قرار گرفته.
اعتقاد بر این است که این پرچم در واقع از پرچم یا بیرق دانمارک الهام گرفته شده.
بر اساس داستانها در قرن 12 میلادی پادشاه سویدن یعنی اریک مقدس در زمان جنگ با کشور فنلاند صلیب طلایی در آسمان می بیند که به زمین فرود می آید. او هم این را هدیه ای از خدا میداند و صلیب زرد رنگ با زمینه آبی به الهام از رنگ آسمان را نماد پرچم خود قرار میدهد.
پرچم کشور دانمارک به رنگ سرخ است که در روی آن یک صلیب سفید قرار دارد.
بنابر افسانه ها اولین پرچم دانمارک از آسمان بر زمین نازل شد. باورها بر این است که پادشاه دانمارک در سال 1219 قصد داشت تا کشور استونی یا استونیا را اشغال کند. اما در جریان جنگ شکست ارتش دانمارک قطعی میشود به همین خاطر اسقف های دانمارکی دور تپه ای گرد می آیند و دست به دعا بلند میکنند.
در این هنگام ابرها کنار می روند و پارچه سرخ رنگ بزرگی از آسمان به زمین می افتد که صلیب سفیدی در آن دیده می شود. که این علامت به دانمارکی ها روحیه و انگیزه تازه ای می بخشد.
آنها بار دیگر به ارتش استونی هجوم می آورند و آنان را وادار به فرار میکنند. این گونه بود که دانمارک کشور استونی را اشغال کرد. 
پرچم کشور آلمان
پرچ آلمان دارای سه رنگ است که به ترتیب از نورهای افقی سیاه سرخ و طلایی تشکیل شده اند.
سابقه این پرچم برمیگردد به قرون وسطی زمانی که این کشور را امپراتوری رومیِ مقدس مردم آلمان اداره میکرد. پرچم این امپراتوری عقابی سیاه رنگ با نوک و پنجه های سرخ رنگ بود که روی زمینه طلایی قرار گرفته بود.
رنگ های سیاه، سرخ و طلایی بعد ها رنگ های ملی آلمان گردیدند و در انقلاب 1848 پرچمی متشکل از این رنگها معرفی شد. با آنکه در جریان جنگ جهانی اول و دوم رنگ های این پرچم یک مقدار تغییر کردند و حتی بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم این کشور را متفقین اشغال کردند و آن را از داشتن پرچم محروم کردند اما با تقسیم آلمان به دوکشور شرقی و غربی پرچم هایی با سه رنگ سیاه سرخ طلایی دوباره انتخاب گردید.
با آنکه قسمت شرقی آلمان پرچم خود را با نشان ملی تغییر داد اما بعد از سقوط دیوار برلین در سال 1989 بسیاری از آلمانی های شرق نشان ملی خود را از روی پرچم برداشتند و سه رنگ سیاه سرخ طلایی ساده را به عنوان نمادی برای آلمان متحد برگزیدند.
تشکر که این ویدیو را تماشا کردید تا بعد بدرود.


Tuesday, February 6, 2018

When Persia became Iran تغییر نام پرشیا به ایران و آریانا به افغانستان


سلام خدمت تمام دوستان عزیز و هم زبانهای ارجمند.
سالها قبل از اینکه کشور سیاسی بنام ایران و یا افغانستان شکل گیرند این سرزمین ها در مجموع با نام های ایران و یا هم آریانا یاد می شده اند. در واقع هردو واژه مترادف هم می باشند و سرزمین آریایی ها معنی میدهند.
در کتاب اوستا هردو نام معادل هم قرار گرفته و هم آریانا ویج و هم ایران ویج به عنوان خاستگاه و محل سکونت قوم آریایی 
نامیده شده اند.

هرچند که در مورد جایگاه دقیق ایران ویج یا آریانا ویج اختلاف نظر وجود دارد اما محل های پیشنهادی برای این سرزمین از 
خوارزم تا آذربایجان در شمال و افغانستان در جنوب گسترده است. حتی بر پایه پژوهش ویتسِل جایگاه ایرانویج ارتفاعات مرکزی افغانستان بوده است.
در کتاب اوستا سرزمین آریایی ها طوری توصیف شده که در آن رودخانه و کوه قرار دارد. فرضیه بر این است که مقصد از رودخانه رود سیحون باشد و منظور از کوه همان کوه البرز است. برخی ها معتقد اند که منظور از رودخانه در اوستا رودخانه هیرمند یا هلمند می باشد.
به هر حال هم رود هیرمند و هم کوه البرز در افغانستان امروزی موقعیت دارند.
حکیم ابوالقاسم فردوسی در کتاب شهنامه که آنرا به سلطان محمود غزنوی تقدیم کرد بیشتر به معرفی کشور ایران یعنی آریانا پرداخته و از شهرهای ایران یا آریانا نام برده است که بیشتر آنها در افغانستان کنونی موقعیت دارند. در شهنامه از قهرمانان و پادشاهانی یاد شده که بیشتر آنها در بلخ و سمنگان امروز سکونت داشته اند.
بطور مثال گشتاسب پادشاه و حکمران بلخ است که زرتشت بر او ظاهر میشود و اورا به دین خود دعوت می نماید.
شهرهایی که فردوسی در شاهنامه نام برده عبارت اند از شهر بُست که در هلمند موقعیت دارد، شهر طالقان که مرکز ولایت تخار است، ولایت فاریاب، شهر بلخ، اندرآب، پنجهیر یا پنجشیر، بامیان، مولیان، بدخشان، ترمذ، بخارا، سُغد، نیمروز، هامون، کوه هندوکش، کابل و قندهار می باشند.
فردوسی این مناطق را همواره به نام ایران که نام مترادف آن آریانا میباشد یاد کرده است.
حال می پردازیم به تشکیل جغرافیای سیاسی بنام کشور ایران.
جنگ جهانی اول و تلاش روسها، بریتانیایی ها، ترک های عثمانی و آلمانی ها برای نفوذ بر ایران و افغانستان تاثیرات عمیقی بر این دو کشور گذاشت که رویدادهای بعد از آن پیامد های این تلاش ها بودند.
در جریان جنگ جهانی اول حکومت ایران بوسیله سلسله قاجار اداره می شد و پادشاه افغانستان در این زمان امیر حبیب الله بود.
در زمان قاجار، کشور ایران بسیار ناتوان گردید و از بزرگی و جایگاه و آوازه آن بسیار کاسته شد. بزرگترین عامل آن این بود که کشور های دیگر متحول شده و به تکان آمده بودند اما ایران به همان حال پیشین خود باز مانده بود.
قحطی بزرگی در سال 1917 تا 1919 میلادی که باعث مرگ تقریبا 10 میلیون نفر در ایران گردید نیز اوضاع را در این کشور نابسامان ساخت.
با شروع جنگ جهانی اول با وجود اعلام بی طرفی در جنگ از سوی حکومت ایران بخش هایی از این کشور توسط نیروهای بریتانیایی و تا حدی روسیه اشغال شدند. در همین زمان درگیری های داخلی نیز قدرت مرکزی را در ایران ضعیف کرده بود.
و در افغانستان امیر حبیب الله پسر امیر عبدالرحمن خان با تمدید معاهده پدرش یعنی معاهده دیورند و با امضای توافقنامه 1905 ادامه تسلط بریتانیا بر روابط خارجی کشورش را پذیرفته بود.
با شروع جنگ جهانی اول ترک های عثمانی با گسترش پان اسلامیسم و دولت آلمان با تحریک احساسات انقلابی مناطق اسلامی به خصوص میان مردم افغانستان امیدوار بودند که آنها را دعوت به پیوستن به جهاد علیه روسها و انگلیس ها کنند.
عثمانی ها و آلمانها معتقد بودند که با آغاز رستاخیزی زیر عنوان جهاد در کشورهای اسلامی و به ویژه افغانستان و هند می تواند سرنوشت جنگ را در اروپا تغییر دهد.
اما بنابر دلایلی نه ایران و نه افغانستان به نفع هیچ گروهی وارد جنگ جهانی اول نشدند و اعلام بیطرفی نمودند.
بعد از جنگ جهانی اول رویداد های مهمی در افغانستان و ایران به میان آمد. طوری که پادشاه افغانستان یعنی امیر حبیب الله به قتل رسید و  پسرش امان الله در سال 1919 پادشاه افغانستان شد.
در ایران نیز سلسله قاجار از هم پاشید و رضا شاه پهلوی در سال 1925 پادشاه ایران گردید.
رویداد های جهانی و تبلیغات گسترده عثمانی ها و آلمانی ها روحیه انقلابی و میهن پرستی را هم در افغانستان و هم در ایران زنده ساخت طوری که رضا شاه پهلوی عملا برای کشورش نام ایران را انتخاب کرد.
رضا شاه در سال 1934 به ترکیه سفر کرد و با مصطفی کمال آتاترک دیدار نمود. او در این سفر سخت تحت تاثیر همپای ترکش قرار گرفت و کوشید تا مانند او کشورش را با قدرت اداره نماید.
قبل از رضا شاه کشور ایران را با نام پرشیا می شناختند ولی در سال 1935 رضا شاه پهلوی از تمام کشور های خارجی درخواست کرد تا از این پس نام کشورش را ایران یاد کنند.
امان الله شاه افغانستان نیز در سال ۱۹۲۷ به کشور های اروپایی، آسیایی و افریقایی سفر کرد. از جمله او از آلمان و ترکیه دیدار کرد و مصطفی کمال آتاترک را نیز ملاقات نمود.
تمام این رویداد ها همگام بود با ظهور هیتلر در آلمان و پیدایش ایدیولوژی نازیسم.
هیتلر در سال ۱۹۲۳ به خاطر شرکت در کودتای نافرجام برای مدت 5 سال زندانی شد که در این زمان کتاب نبرد من را نوشت. پس از آزادی، هیتلر با ترویج ایده های ملی گرایانه، ضد کمونیستی، یهود ستیزی و ایراد سخنرانی های پرشور بر ضد پیمان ورسای حامیان بسیاری در کشور آلمان به دست آوَرَد و کشور در حال سقوط را دوباره تبدیل به یکی از قدرت های برتر اروپا سازد.
رضا شاه پهلوی هم عین هدف را دنبال میکرد. او با گسترش آریاگرایی سلطه خود را با تکیه بر میراث ایران باستان و سرچشمه های اصیل ملت ایران تحکیم کرد.
نازیست های طرفدار هیتلر در آلمان خودشان را از نژاد برتر یعنی آریایی میدانستند و برای گسترش آن تبلیغ میکردند.
رضا شاه که می کوشید پروژه نوسازی ایران را بدون دخالت استعمار گران پیش برد در آلمان نازی متحدی یافت که می توانست به رشد ایران کمک کند، و چه بهتر که این متحد خود را از نژاد آریا نیز میدانست.
وزارت تبلیغات آلمان نازی بخاطر یکجا ساختن ملت ایران و آلمان شروع کرد به گسترش نظریات برتری نژادی در ایران.
فرستنده فارسی زبان رادیو برلین تبلیغ می کرد که آلمانی ها و ایرانیان از یک نژاد هستند و باید در جبهه ای متحد علیه استعمار مبارزه کنند. بسیاری از مردم عوام ایران باور داشتند که آلمانی ها در اصل از اهالی استان کرمان ایران اند.
و اما پادشاه افغانستان بجای گسترش آریاگرایی و همگام شدن با شاه ایران، قوم گرایی پیشه کرد و با نادیده گرفتن قسمت بزرگی از تاریخ در این کشور بحران پدید آورد.
در جریان جنگ جهانی دوم روس ها و انگلیس ها به بهانه حضور کارشناسان آلمانی در ایران این کشور را اشغال کردند. نیرو های شوروی از شمال و شرق و نیروهای بریتانیایی از جنوب و غرب، از زمین و هوا به ایران حمله کردند و شهرهای سر راه را اشغال نموده و به سمت تهران حرکت کردند.
ارتش ایران به سرعت متلاشی شد. رضا شاه با فشار متفaقین به خصوص بریتانیا ناچار به استعفاء گردید. متفقین پس از مدت ها کشمکش با روس ها بر سر نوع حکومت جدید ایران بالاخره در انتقال سلطنت به پسر رضا شاه یعنی محمد رضا که ولیعهد او نیز بود به توافق رسیدند.
لازم است یادآوری نماییم که افغانستان نیز در جنگ جهانی دوم اعلام بی طرفی کرد و با هیچ یک از طرف های درگیر جنگ وارد کشمکش نگردید.
در ایران محمدرضا شاه بیشتر از پدر در زمینه گسترش آریایی گرایی و تبدیل ایران به قدرت بزرگ در منطقه کوشید. او به خودش لقب آریامهر یعنی خورشید آریایی داد و حتی گفتمان آریایی و هندو اروپایی را به کانون مشروعیت سلطنت سلسله پهلوی تبدیل نمود. 
محمد رضا شاه حتی پیشنهاد کرد که اخوت آریایی بین ایران، هند، پاکستان و افغانستان برای تضمین صلح و امنیت منطقه تجدید شود.
محمد رضا شاه با یکجا ساختن ملت های هم نژاد یعنی ایران، افغانستان، پاکستان، تاجیکستان حتی ازبیکستان و ترکمنستان خیال احیای مجدد ایران بزرگ و ایجاد امپراتوری از نوع آریایی را داشت اما روس ها و انگلیس ها با نفوذی که در کشور های آسیای میانه از جمله در افغانستان داشتند مانع تحقق این آرمانها گردیدند.
آنها که خطر را احساس کرده بودند میان ملت های هم نژاد و هم زبان فاصله ایجاد نمودند. بطور مثال زبان فارسی که پیوند دهنده این ملت ها بود را به  تاجیکی تاجیکستان، دری افغانستان و فارسی ایران تقسیم بندی نمودند.
آنها حتی فارسی زبانان سمرقند و بخارا را کاملا نادیده گرفته و زبان ازبیکی و روسی را جایگزین فارسی ساختند.
سپس میان این ملت ها نسبت به همدیگر نفرت پدید آوردند. آنها به هروسیله ای ممکن خواستند میان این مردم شکاف ایجاد کنند که این شکاف با فروپاشی سلسله پهلوی و پیروزی انقلاب اسلامی در ایران عمیق تر و عمیق تر گردید.
با روی کار آمدن آخوند های شیعه در ایران نه تنها این کشور در انزوا قرار گرفت بلکه بالای زبان فارسی نیز به شدت تاثیر گذاشت و به آن رنگ و بوی مذهبی داد.
در نتیجه بخاطر اختلافات مذهبی میان ایران و کشور های همسایه هم نژاد فاصله ها بیشتر گردید تا اینکه رویای محمد رضا شاه پهلوی برای احیای امپراتوری آریایی ها در منطقه به کابوسی تبدیل گشت.
نا امنی های فعلی افغانستان و فشار های اقتصادی بر ایران نیز بخاطر این است که ملت ها با هم متحد نشوند و دوباره برای ابرقدرت ها دردسر ساز نگردند.
پس باید متوجه باشیم که با تحقیر هم دیگر و ابراز تنفر نسبت به هم، میان ما فاصله ایجاد میگردد و این همان چیزی است که دشمنان از ما انتظار دارند.
سپاس از شما خدا نگهدار.