Sunday, December 22, 2019

10 شخصیت جهانی که در مورد عظمت قرآن اعتراف کرده اند | پارسی دری


به نام آنکه به دلها آرامش می بخشد. با درود و سلام خدمت تمام شما دوستان ارجمند.
امروز میخواهم نظریات ده نفر از دانشمندان و شخصیت های شناخته شده جهانی را در رابطه به قرآن برایتان بازگو نمایم. امید مورد پسند تان واقع گردد.

بیایید در ابتدا با نظریه گوته، شاعر و نویسنده معروف آلمانی آغاز کنیم. او می گوید: سالیان دراز کشیشانِ از خدا بی خبر، ما را از پی بردن به حقایق قرآن مقدس و عظمت آورنده آن دور نگه داشتند، اما هر قدر که ما قدم در جاده علم و دانش نهادیم و پرده تعصب را دریدیم، عظمت احکام مقدس قرآن، بهت و حیرت عجییب در ما ایجاد نمود. به زودی این کتاب توصیف ناپذیر، محور افکار مردم جهان می گردد.
آلبرت انیشتین معروف که نیازی به معرفی ندار با آنکه خودش پیرو آیین یهود بود، می گوید: قرآن کتاب جبر یا هندسه نیست، بلکه مجموعه ای از قوانین است که بشر را به راه صحیح، راهی که بزرگ ترین فلاسفه و دانشمندان دنیا از تعریف و تعیین آن عاجزند، هدایت می کند.
ویل دورانت، دانشمند و شرق شناس امریکایی، سال ها از عمر خود را صرف شناخت اسلام و قرآن کرد و به این نتیجه رسید که : در قرآن، قانون و اخلاق یکی است. رفتار دینی در قرآن، شامل رفتار دنیوی هم می شود و همه امور آن از جانب خداوند و به طریق وحی آمده است.
قرآن در جان های ساده، عقایدی آسان و دور از ابهام پدید می آورد که از رسوم و تشریفات ناروا و از قید بت پرستی و کاهنی آزاد است. قرآن اصول نظم جمعی و وحدت اجتماعی را در بین مسلمانان استوار کرده است.
او در کتاب معروف خود «تاریخ تمدن» در باره قرآن می نویسد: قرآن به مردم تعلیم داد که بدون شکایت و ملالت، با مشکلات زندگی روبرو شوند، محدودیت های آن را تحمل کنند، در عین حال آنها را به توسعه و پیشرفتی بر انگیخت که از عجایب تاریخ بود!
پروفسور آرتور آربری که یکی از مترجمان مشهور قرآن به زبان انگلیسی است، می گوید: زمانی که به پایان ترجمه قرآن نزدیک می شدم، سخت در پریشانی به سر می بردم، اما قرآن آنچنان آرامش خاطری به من بخشید که برای همیشه به خاطر خواهم داشت. من در حالیکه مسلمان نیستم، قرآن را خواندم تا آن را درک نمایم و به تلاوت آن گوش دادم تا مجذوب آهنگ های نافذ و مرتعش کننده اش گردم و تحت تاثیر آهنگش قرار گیرم و به کیفیتی که مسلمانان واقعی و نخستین داشتند، نزدیک گردم تا آن را بفهمم.

لئو تولستوی، نویسنده معروف روسی می گوید: هر کس که بخواهد سادگی و بی پیرایگی اسلام را دریابد، باید قرآن مجید را مورد مطالعه قرار دهد. در قرآن قوانین و تعلیمات حقیقی و احکام آسان و ساده برای عموم بیان شده است. آیات قرآن به خوبی بر مقام عالی اسلام و پاکی روح آورنده اش گواهی می دهد.
دکتر هنری کُربین، اسلام شناس معروف فرانسوی، سخن جالبی در باره قرآن دارد. او می گوید: اگر قرآن خرافی بود و از جانب خداوند نبود، هرگز جرأت نمی کرد بشر را به علم و تعقل و تفکر دعوت کند. هیچ اندیشه ای به اندازه قرآن محمد انسان را به دانش فرا نخوانده است تا آنجا که نزدیک به نهصد و پنجاه بار در قرآن، از علم و عقل و فکر سخن رفته است.

ارنِست رِینان، فیلسوف معروف فرانسوی می گوید: در کتابخانه من هزارن جلد کتاب سیاسی، اجتماعی، ادبی و غیره وجود دارد که هر کدام را بیش از یک بار نخوانده ام. اما یک جلد کتاب هست که همیشه مونس من است و هر وقت خسته می شوم و می خواهم درهایی از معانی و کمال به رویم باز شود، آن را مطالعه می کنم. این کتاب، قرآن، کتاب آسمانی مسلمانان است.
ناپلئون بُناپارت، امپراطور فرانسه می گوید: امیدوارم آن زمان دور نباشد که من بتوانم همه دانشمندان جهان را با یکدیگر متحد کنم تا نظامی یکنواخت، فقط بر اساس اصول قرآن مجید که اصالت و حقیقت دارد و می تواند مردم را به سعاد برساند، ترسیم کنم. قرآن به تنهایی عهده دار سعادت بشر است.

مهاتما گاندی، رهبر فقید هندوستان هم اعتقاد داشت: از راه آموختن علم قرآنی، هرکس به اسرار وحی و حکمت های دین، بدون داشتن هیچ خصوصیت ساختگی دیگر پی می برد.
در قرآن هیچ اجباری برای تغییر دین و مذهب انسان دیده نمی شود. قرآن به راحتی می گوید: هیچ زور و اکراهی در دین و جود ندارد.
ناپلئون بُناپارت، امپراطور فرانسه می گوید: امیدوارم آن زمان دور نباشد که من بتوانم همه دانشمندان جهان را با یکدیگر متحد کنم تا نظامی یکنواخت، فقط بر اساس اصول قرآن مجید که اصالت و حقیقت دارد و می تواند مردم را به سعاد برساند، ترسیم کنم. قرآن به تنهایی عهده دار سعادت بشر است.

مهاتما گاندی، رهبر فقید هندوستان هم اعتقاد داشت: از راه آموختن علم قرآنی، هرکس به اسرار وحی و حکمت های دین، بدون داشتن هیچ خصوصیت ساختگی دیگر پی می برد.
در قرآن هیچ اجباری برای تغییر دین و مذهب انسان دیده نمی شود. قرآن به راحتی می گوید: هیچ زور و اکراهی در دین و جود ندارد.
ژان ژاک روسو، متفکر و روان شناس مشهور فرانسوی، برداشت منحصر به فردی از قرآن دارد. او می گوید: بعضی از مردم بعد از آن که مقدار کمی عربی یاد گرفتند، قرآن خوانده، اما درست درک نمی کنند.
اگر می شنیدند که محمد با آن کلام فصیح و آهنگ رسای عربی آن را می خواند، هر آینه به سجده می افتادند و ندا می کردند: ای محمد عظیم! دست ما را بگیر و به محل شرف و افتخار برسان. ما به خاطر یاری تو حاضریم که جان خویش را فدا سازیم!

تشکر از اینکه این ویدیو را تماشا کردید. اگر مفید بود لطفا آن را با دیگران به اشتراک بگذارید. سپاسگزارم. خدا نگهدار.

Thursday, December 19, 2019

آیا افغانها نزاد پرست اند؟ مقایسه افغانها با مردم آلمان، ایران و ترکیه

https://youtu.be/3wa1gmob_Cw

سلام دوستان گرانقدر، بحث امروز ما در مورد هویت است و اینکه داشتن هویت چگونه میتواند باعث نجات مان گردد.

برای درک بهتر هویت بیایید کشور آلمان را مطالعه نماییم.
بر میگردیم به حدود صد سال قبل زمانی که پای آلمان به جنگ جهانی اول کشانیده شد و نهایتا این جنگ را باخت. این زمانی بود که هر فرد آلمانی میلیارد ها مارک در جیبش داشت اما هیچ چیزی نمی توانست با ان بخرد. یک قرص نان 200 میلیارد مارک بود. با حقوق یک هفته حتی نمی شد یک فنجان قهوه خرید. ارزش مارک دقیقه به دقیقه کمتر می شد. این ها همه بخاطر اشتباه دولت آلمان بود چون قبل از جنگ فکر میکرد که برنده می شود و بخاطر هزینه های جنگ از کشور های دیگر قرض گرفت اما زمانی که جنگ را باخت مجبور شد بدهی های خود را دوباره پرداخت کند. علاوه بر این، معاهده ورسای آلمان را ملزم به پرداخت 4 میلیارد و سه صد میلیون دالر به عنوان خسارت های وارده به متفقین کرد.

دولت آلمان برای پرداخت بدهی ها شروع به چاپ پول کرد و از آن برای خرید ارز خارجی استفاده کرد تا بتواند خسارت ها را پرداخت کند.
به زودی نقدینگی زیاد در بازار باعث تورم شدید و از کنترل خارج شدن قیمت ها شد. در نهایت ارزش یک دالر امریکا برابر شد با 4.2 تریلیون مارک.
کارگران چمدان و کوله پشتی با خود می بردند و در پایان روز دستمزد شان را در آن جمع می کردند. سپس به سرعت به نزدیکترین فروشگاه می رفتند و قبل از اینکه قیمت ها تغییر کند خرید می کردند. هر هفته اسکناس های جدید با قیمت بالا و بالاتر به بازار می آمدند. بلاخره تورم به جایی رسید که اسکناس های 100 تریلیون مارکی هم به وجود آمد و پول معنای خود را از دست داد.
مردم دیگر معامله نقدی انجام نمی دادند بلکه در عوض از معاملات کالا به کالا استفاده می نمودند.
ترس و بی اعتمادی اقتصادی همه جا گسترده بود. مردم طوری زندگی میکردند که گویی هیچ فردایی وجود ندارد.
جرم و جنایت خیلی زود افزایش یافت و خرید و فروش مواد مخدر به شدت رواج یافت.
مردم شروع کردند به دزدیدن هرچیزی از صابون و سنجاق گرفته تا بنزین و لوله های مسی.

هرچند که دولت ارز جدیدی با ارزش بالاتر وارد بازار کرد و کشور به حالت عادی برگشت اما کشور دیگر آن کشور قبلی نشد.
یک نویسنده امریکایی که در آلمان حضور داشت چنین می نویسد <شهرها هنوز آنجا بودند. خانه ها هنوز بمباران و ویران نشده بودند. اما میلیون ها نفر قربانی شدند. آنها ثروت و پس انداز خود را از دست داده بودند، آنها از تورم گیج و شوکه بودند و نمی فهمیدند که چطور این اتفاق برای آنها افتاده.
آنها اعتماد به نفس و احساس اینکه اگر به اندازه کافی کار کنند می توانند سرپرست زندگی خود باشند را از دست داده بودند.
آنها حتی ارزش های اخلاقی، شایستگی و روحی خود را نیز از دست داده بودند.
اما آنها هنوز به یک چیز باور داشتند و آن برتری نژادی و هویتی بود.
آنها هنوز می پنداشتند که نژاد ژرمن و هویت آلمانی نسبت به تمام نژاد های دیگر برتری دارد. آنها فکر میکردند که مردم آلمان بهترین اند و باید بر تمام جهان حکومت نمایند.

در جریان جنگ جهانی اول هیتلر سرباز بود و همه این اتفاقات را با تمام وجود احساس میکرد. او مانند ده ها میلیون آلمانی دیگر به آلمان برتر می اندیشید. او خودش را برتر از هر نژادی در روی زمین می پنداشت و خیال حکومت بر تمام کره زمین را در سر می پروراند.
او ایده های ملی گرایی را میان مردم آلمان ترویج نمود و با نوشتن کتاب «نبرد من» و سخنرانی ها پرشور حامیان بسیاری در این کشور به دست آورد.
هیتلر کاری نکرد فقط مردم را تحریک نمود و چون حس برتری در وجود هر آلمانی از قبل وجود داشت، افکار او باعث فوران احساسات ملی گرایانه آلمانی ها شد و خیلی زود آلمان دوباره تبدیل شد به یکی از قدرت های برتر اروپا.
آنها آنقدر احساساتی و سریع عمل کردند که ظرف چند سال دوباره مجهز گردیدند و آماده شدند برای جنگ جهانی دوم.
بعد از جنگ جهانی دوم باز هم شکست خوردند و با وضعیت به مراتب بدتر از جنگ جهانی اول مواجه شدند. طوری که اکثر شهرهای شان ویران گشت و کشور شان به دو قسمت تجزیه گردید اما همان حس برتری نژادی بود که دوباره آنها را به یکی از قدرتمند ترین کشور های جهان تبدیل کرد.

در ایران نیز رضا شاه پهلوی عین سیاست هیتلر را بکار گرفت و باعث نجات ایران گشت.
ایران قبل از رضا شاه نیز همچون آلمان شکست خورده و بحران زده بود. در زمان قاجار در اثر جنگ های ایران و روسیه بخش هایی از این کشور جدا شد و همچنان ایران مجبور به پرداخت غرامت سنگین گردید.
زمانی که رضا شاه به قدرت رسید عین سیاست هیتلر را مو بمو در ایران به اجرا گذاشت و میان مردم ایران برتری نژادی را تزریق کرد.
نژادپرستی و آریایی گرایی در تمام رادیو های ایران و میان ایرانیان به شدت تبلیغ شد و اتفاقا همین سیاست بود که باعث نجات این کشور گردید.

امروزه با آنکه همه کشور های جهان از جمله امریکا، اروپا و اسراییل سخت تلاش دارند تا نظام ایران را نابود کنند اما موفق نمی شوند.
آنها چند سال است که بالای ایران تحریم های کمر شکن اقتصادی وضع کرده اند اما کارساز نیست. دلیلش را میدانید چیست؟ چون ایرانیان به برتری نژادی فکر میکنند. آنها خودشان را نژاد برتر می پندارند و سخت نژاد پرست اند. آنها به خواسته های امریکا تن نمی دهند و حاضر نیستند سر شان را جلوی امریکا خم کنند.
مسطفی کمال اتا ترک هم دنباله سیاست هیتلر را گرفت و ملی گرایی ترک را میان مردم ترکیه به شدت ترویج کرد و یک کشور مذهبی خرافاتی را تبدیل به ترکیه مدرن نمود.
شاه امان الله در افغانستان نیز خواست سیاست هیتلر را بکار گیرد و روی هویت افغانی زیاد اصرار ورزید.
این سیاست برای چندین دهه در افغانستان قدرتمند باقی ماند اما در طی جنگ های داخلی و مهاجر شدن افغانها به کشور های دیگر، چیزی که بیشتر از همه صدمه دید هویت ما بود.
در یک کشور ملیت های مختلفی میتوانند زندگی کنند اما همه آنها تنها یک هویت دارند. هیچ کشوری در جهان وجود ندارد که از هویت خود بیزار باشد و یا از آن نفرت داشته باشد.
در امریکا ملیت های مختلفی زندگی میکنند و نام امریکا هیچ ارتباطی با ملیت شان ندارد. همه شهروندان امریکایی به هویت امریکایی شان افتخار میکنند و بر خود میبالند که امریکایی اند. اکثر فیلم های هالیودی به نحوی دارند هویت امریکایی را بزرگ نمایی میکنند و آن را برتر نشان میدهند.
فیلم های هندی برای برتر نشان دادن هندوستان و هویت هندی سخت تبلیغ میکنند.

با آنکه نژاد پرستی را بد نشان میدهند اما اگر اکثر کشور های مدرن و پیشرفته را ببینید همه شان نژاد پرست اند.
آلمانی ها نژاد پرست اند، مردم سوئد سخت نژاد پرست می باشند، آمریکایی ها نژاد پرست اند، جاپانی ها یکی از نژاد پرست ترین مردم در طول تاریخ بوده اند، ایرانی ها نژاد پرست اند، روس ها خیلی زیاد نژاد پرست اند و خیلی از کشور های دیگر.

اما در افغانستان بجای ملی گرایی و نژاد پرستی ملیت گرایی و تعصب قومی در حال گسترش است که این برای کشور ما و مردم ما بی نهایت زیان بار خواهد بود. آنها بخاطر بدست آوردن شناسنامه کشور های دیگر حاضر هستند جان شان را بدهند اما نمیخواهند افغان نامیده شوند. ملیت ها زمانی که از یکپارچگی خارج میشوند خیلی زود مورد سوءاستفاده بیگانه ها قرار خواهند گرفت و خیانت رواج خواهد یافت.
کار بجایی خواهد رسید که سران اقوام برای بزرگ نشان دادن و مطرح ساختن قوم و ملیت خود به دامن بیگانه ها پناه خواهند برد و شرف ما از دست خواهد رفت.
برای نجات شرف مان و نجات شرف فرزندان مان و نجات شرف فرزندان فرزندان مان به هویت مشترک نیاز داریم. هویتی که بر آن افتخار نماییم و برای آن حاضر به قربانی دادن باشیم.
برای نجات، به برتری هویتی و نژاد پرستی نیاز داریم نه فروتنی و تواضع.

به امید سر بلندی ما بدرود.

Sunday, November 25, 2018

Think and Grow rich بیندیشید و ثروتمند شوید -ناپلئون هیل- قسمت ۱


سلام عرض میکنم خدمت تمام دوستان نازنینم امیدوارم که خوب خوش و سرحال باشید و خوشحالم که بعد از مدت ها دوباره در خدمت تان قرار دارم.
این ویدیو و ویدیو های بعد از این را بر اساس کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید ناپلئون هیل برایتان تهیه خواهم کرد. خدا کند که مفید واقع شوند و از دیدن و شنیدن آن لذت ببرید.
کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید از جمله مفیدترین و نافذترین کتابهای زمانه ماست که راه دست یابی به موفقیت را نشان داده است. موفقیت در کسب مال و ثروت و رسیدن به تعالی روحی و روانی که این یکی با پول قابل اندازه گیری نیست.

تاکنون نظیر این کتاب نوشته نشده است و شاید هم بتوان گفت که نوشته نخواهد شد. با الهام از اَندرو کارنِگی که سالها پیش رمز موفقیت خود را برای ناپلئون هیل شرح داد این کتاب به رشته تحریر درآمده.
کارنِگی نه تنها شخصا یک میلیادر بود بلکه با افشای رمز ثروتمند شدن خود به میلیونر شدن بسیاری کمک کرد. به غیر از کارنگی حدود 500 نفر از اغنیای جهان رمز موفقیت خود را با ناپلئون هیل در میان گذاشتند. آقای هیل عمری را به تحقیق و بررسی گذراند تا پیام اشخاص موفق را به گوش دیگران برساند.
توجه داشته باشید که توانگری تنها با معیار پول قابل اندازه گیری نیست. دوستی های ادامه دار، مناسبات خانوادگی موزون و احساس درک همدلانه میان همکاران نعمت بزرگی است که اسباب آرامش ذهن می شود و جز به وسیله ارزشهای معنوی و روانی قابل اندازگیری نیست.

آماده باشید. استفاده از فلسفه بیندیشید و ثروتمند شوید زندگی شما را متحول می سازد. نه تنها از فشارهای روانی و مشقات زندگی شما می کاهد، بلکه شما را برای دستیابی به تنعم و انباشت ثروت آماده می سازد.

باید بدانید که رسیدن به ثروت دور از دسترس شما نیست. شما هم میتوانید آنچه را که میخواهید به دست آورید. ثروت، شهرت، شناخت و خوشبختی می تواند از آن کسانی باشد که با عزمی راسخ تصمیم گرفته اند به آن دست یابند.
در حالیکه به این ویدیو ها نگاه میکنید رمز موفقیت خود را پیدا خواهید کرد. اما این زمانی اتفاق می افتد که شما آمادگی آن را داشته باشید. وقتی به آمادگی برسید آن را می یابید.

و سرانجام، قبل از همه باید بدانید که شروع همه موفقیت ها و همه ی ثروتهای به دست آمده، یک ایده بوده است. اگر برای این رمز آماده باشید پیشاپیش نیمه اول را دارید، نیمی از راه موفقیت را پیموده اید. بنابر این نیمه دیگر را به محض آنکه به ذهن شما برسد درک خواهید کرد.

در این ویدیو ماجرای مردی را بازگو میکنیم که اندیشید و بعد تصمیم گرفت تا شریک توماس ادیسون شود.
به راستی که اندیشه ثروت و دارایی است، دارایی قدرتمندی که وقتی با هدف مشخص، عزم راسخ و اشتیاق سوزان ترکیب می شود، راه رسیدن به ثروت و سایر داراییها را به روی شما میگشاید.

این مرد ادوین بارنس بود و برایش ثابت شده بود که انسان میتواند با اندیشیدن ثروتمند شود. کشف او بی مقدمه و ناگهانی حاصل نشد. بلکه او اندک اندک به این آگاهی رسید.
شروع این فراست اشتیاق سوزان در او بود که میخواست شریک تجاری ادیسون بزرگ شود.
یکی از ویژگیهای بزرگ اشتیاق ادوین بارنس این بود که او هدفی مشخص و قطعی داشت. او خیلی ساده میخواست با ادیسون، اما نه برای او، کار کند. توجه کنید او نمیخواست در کارگاه ادیسون استخدام شود بلکه میخواست در کار و بار شریکش باشد.

وقتی این اشتیاق و این اندیشه به ذهنش رسید هرگز در شرایطی نبود که نسبت به آن کاری صورت دهد. او دو مشکل بر سر راه خود داشت، نخست آنکه ادیسون را نمیشناخت و دوم آنکه به قدر کافی پول نداشت که با قطار به شهر اورنج نیوجرسی برود.

این مشکلات کافی بودند که بسیاری از اشخاص را دلسرد کنند و از اقدام کردن باز دارند اما اشتیاق بارنس هرگز عادی نبود.
او در آزمایشگاه ادیسون خودرا به مخترع بزرگ معرفی کرد. گفت آمده تا با او روابط تجاری داشته باشد. آقای ادیسون سالها بعد، از نخستین جلسه ای که با آقای بارنس داشت چنین گفت:

روبروی من ایستاد، مانند بی پولهای معمولی بود اما در چهره اش حالتی بود که از روی آن میخواندی مصمم است به آنچه میخواهد برسد. من به استناد سالها تجربه با اشخاص می دانستم وقتی کسی عمیقا میخواهد به خواسته خود برسد مطمئنا به هدفش دست می یابد. من به او فرصت آنچه را که می خواست دادم. زیرا در چهره اش خواندم که مصمم است تا برای رسیدن به موفقیت تلاش کند و حوادث بعدی نشان داد که هرگز اشتباه نکرده بودم.

این در واقع ظاهر مرد جوان نبود که او را در دفتر ادیسون به برداشتن قدم نخست امکان داد زیرا وضع ظاهر او قطعا در جهت مخالف او بود. آنچه این مرد را در قدم نخست موفق ساخت اندیشه ای بود که در سر داشت.
بارنس در همان جلسه نخست با ادیسون شریک نشد. ادیسون به او فرصتی داد که در ازای مبلغی ناچیز در دفترش کار کند.

ماهها به همین وضع گذشت. ظاهرا هیچ اتفاقی که بارنس را به هدفش نزدیکتر کند روی نداد. اما در ذهن او اتفاق مهمی در جریان بود. آتش اشتیاق شراکت با آقای ادیسون هر لحظه در وجود او شعله های سرکش تری میگرفت.
روانشناسان به درستی گفته اند که وقتی کسی از ته دل برای چیزی آماده میشود به آن میرسد. بارنس برای بستن پیمان شراکت با ادیسون آماده بود و از آن گذشته مصمم بود این موقعیت را تا زمانی که به خواسته اش نرسیده حفظ کند.
او هرگز به خود نگفت، خوب چه فایده ای دارد، شاید بهتر باشد نظرم را تغییر دهم و کار فروشندگی را انتخاب کنم. به جای این جمله او به خود گفت، من به اینجا آمده ام تا با ادیسون شریک شوم و اگر تا آخر عمرم طول بکشد باید به این هدفم برسم.
او به راستی برای رسیدن به این خواسته خود پافشاری کرد. به درستی که اگر انسانها پای عقیده خود بایستند و به هدف خود بچسبند و آنقدر مداومت کنند تا خواسته آنها به وسواسی دایمی مبدل گردد چه اتفاقها که نمی افتد.

شاید بارنس جوان در آن زمان این را نمیدانست. اما عزم راسخ، استقامت و پافشاری که برای رسیدن به هدفش داشت کافی بود تا او را در برابر همه ی موانع و مشکلات، مقاوم و استوار نگهدارد تا فرصتی مناسب که منتظرش بود از راه برسد.
و سر انجام چون فرصت از راه رسید در جامه ی مبدل بود و از مسیری خلاف آنچه بارنس پیش بینی کرده بود آمد و بدانید که این یکی از ترفند های فرصت است.
فرصت پشت دروازه حیاط خلوت شما کمین میکند، گاه به صورت بدبیاری ظاهر میشود گاه شکل شکست موقتی میگیرد. به همین دلیل است که خیلی ها نمیتوانند فرصت مناسب را تشخیص دهند.

آقای ادیسون دستگاه جدیدی اختراع کرده بود. آن روزها به این وسیله ماشین دیکته ادیسون میگفتند. دستگاهی بود که بوسیله آن صدا را ضبط میکردند اما فروشندگان ادیسون به این دستگاه بی علاقه بودند و می گفتند که به این سادگی نمیتوانند آن را بفروشند. اما بارنس در این دستگاه جدید فرصتی یافت.
جز بارنس و خود مخترع کسی نسبت به این دستگاه نظر خوش نداشت.
بارنس میدانست که میتواند این دستگاه جدید را بفروشد. او موضوع را با ادیسون در میان گذاشت و بی درنگ این فرصت به او داده شد.
بارنس دستگاه را فروخت و در واقع او چنان فروش موفقیت آمیزی کرد که ادیسون با او قراردادی امضا کرد و فروش این محصول را در تمام کشور به او واگذار کرد.
با این قرارداد بارنس به ثروت رسید، اما جدای ثروت به چیزی به مراتب فراتر دست یافت. او ثابت کرد که میتوان اندیشید و ثروتمند شد.

شاید بارنس دو یا سه میلیون دالر بدست آورد اما این دارایی در مقایسه با دانش به مراتب بزرگتری که او به آن رسید قابل مقایسه نیست و دانش او این بود : میتوان با استفاده از اصول مشخص و شناخته شده انگیزه ناملموس اندیشه را به ثروت مادی تبدیل کرد.
بارنس عملا با اندیشیدن شریک ادیسون کبیر شد. او با اندیشیدن به موفقیتی بزرگ دست یافت. او در شروع تنها این را میدانست که چه میخواهد. او عزمی راسخ داشت که به او امکان داد تا زمان دستیابی به هدف روی پای خود بایستد.

تشکر از همه تان تا بعد، بدرود.

Thursday, February 15, 2018

داستان زندگی بودا Who was Buddha


بودا هرگز ادعایی مبنی بر داشتن ارتباط با خدا و یا هر موجود فوق طبیعی دیگر نداشت. او هرگز ادعای خدا بودن، تجسم خدا بودن، پیامبر خدا بودن و یا موجود خارق العاده ای بودن نکرد.
او تنها یک انسان بود. یک انسان معمولی ولی مصمم. او تمام دانسته هایی را که بدست آورد نتیجه تلاش و پشتکار خودش بود.
او بوسیله کوششی بی وقفه به بالاترین حد فهم ذهنی و معنوی رسید و در تمام خصوصیات انسانی کامل شد. او هرگز ادعایی مبنی بر اینکه منجی روح انسانهاست نکرد زیرا معتقد بود که هرکسی تنها خودش می تواند با تلاش و کوشش، خودش را نجات دهد و کس دیگری با اجبار و زور نمی تواند کسی را نجات دهد. دیگران تنها می توانند راه را به ما نشان دهند ولی طی کردن 
مسیر به عهده خود ماست.

نامش سیدارتا گوتاما بود که بعد ها به بودا معروف شد. واژه بودا یعنی بیدار شده یا به عبارت دیگر، کسی که به روشنی رسیده 
است معنی می دهد.
پدرش پادشاه سرزمینی که فعلا نپال نام دارد بود و مادرش شهزاده سرزمین هندوستان. قرار بود که مادرش برای به دنیا آوردن سیدارتا به خانه پدری خود برود اما در نیمه های راه کاروان ملکه در یک بیشه زار می رسد و در آنجا توقف میکند. و در همین بیشه زار است که در سال 623 پیش از میلاد بودا به دنیا می آید.
در روز پنجم تولد شاهزاده سیتدارتا، پادشاه از هشت مرد خردمند برای نامگذاری و پیش بینی آینده کودک کمک می جوید. آنها پس از دیدن کودک نام سیدارتا به معنی کسی که به هدفش می رسد را برای وی انتخاب می کنند.
آنها هم چنان پیش بینی میکنند که این شهزاده در آینده پادشاه بزرگی خواهد شد. پادشاه جهانی، کسی که خودش قانون وضع خواهد کرد.
آنها هم چنان پیش بینی میکنند که سیدارتا روزی به دنبال حقیقت خواهد رفت و به بالاترین درجه روشن بینی خواهد رسید و بودا خواهد شد.
ملکه در روز هفتم تولد سیدارتا از دنیا می رود و خواهر ملکه مسئولیت پرستاری از سیدارتا را به عهده می گیرد. سیدارتا در محیطی پرورش می یابد که هر آنچه را که برای رشد یافتن و بالندگی یک مرد لازم است را در اختیار می داشته باشد.
پدرش در آموزش هر چیزی که سیدارتا به عنوان یک شاهزاده باید بیاموزد کمترین قصوری نمی کند. از این رو سیدارتا در رشته های مختلف دانش، رزم و هنر تبحر فراوانی پیدا می کند.
و چون پدرش از پیشگویی برهمن ها یا پیشگویان در مورد سیدارتا مبنی بر ترک تاج و تخت و رهسپار شدن به دنبال حقیقت در دل ترسی داشت، خیلی زود به فکر ازدواج شهزاده می افتد و برایش تشکیل خانواده می دهد.
زمانی که سیدارتا هنوز 16 سال سن دارد با دختر ماما یعنی دختر دایی خود ازدواج میکند.
پادشاه تمام امکانات را برای آسایش و راحتی سیدارتا مهیا میسازد. و برای او سه کاخ برای سه فصل موجود در هندوستان فراهم میکند. یکی برای زمستان، یکی برای تابستان و یکی هم برای فصل بارندگی همراه با باغها، بیشه زار ها و شکارگاه ها.
سیدارتا از تمام لذایذ دنیوی بهره مند میگردد. و در میان موسیقی و رقص و تجملات و خوشی ها بدون اطلاح از غم و اندوه بیرونی زندگی میکند.
در واقع پدرش یک دنیای غیر واقعی و بسیار زیبا برای سیدارتا می سازد تا او هرگز احساس ناراحتی و کمبود نکند و بدین جهت هرگز به فکر ترک کردن زندگی اشرافی نباشد.
اما سیدارتا که دارای ذهن جستجوگری بود دوست داشت تا از زندگی دیگر افراد نیز باخبر باشد بنابراین روزی از پدرش می خواهد تا اجازه دهد او به شهر برود و  زندگی دیگر انسانها را نیز ببیند.
پدر که نمی خواست محدودیتی برای سیدارتا بوجود آورد برخلاف میل باطنی به او اجازه می دهد تا برود. ولی پادشاه بدور از چشم سیدارتا به مردم دستور می دهد تا جاده ها را برای دیدن شاهزاده آماده کنند. خانه ها و کوچه ها را پاکیزه سازند و همگی لباس های شاد و رنگی بپوشند و زمانی که شاهزاده عبور می کند به او خوش آمد بگویند.
زمانی که سیدارتا از کوچه ها عبور می کرد ناگهان از یک کلبه کوچک یک پیرمرد با موهای بلند سفید و لباسهای پاره و کثیف بیرون می آید. پوست صورت او بسیار خشک و چین خورده است و  چشمانش فرورفته و کم سو. او تقریبا کور است و هیچ دندانی هم در دهان ندارد.
پشت او خمیده است و با دستش که فقط پوست و استخوان است لرزان چوبی را گرفته تا بتواند بایستد.
وقتی سیدارتا آن پیرمرد را می بیند نمی داند آن چی است چون برای اولین بار است که در زندگی اش پیرمردی با این حال می بیند.
با دیدن این پیرمرد سیدارتا از ارابه ران خود می پرسد که آن چی است؟ چرا این چنین خم شده؟ چرا چشمانش اینگونه اند؟ دندانهایش کجا هستند؟ آیا او همینگونه تولد شده؟
ارابه ران سیدارتا به شاهزاده می گوید: این یک پیرمرد است، او چنین بدنیا نیامده، او هم در جوانی مثل من و شما زیبا بوده ولی پیری او را به این صورت درآورده. در این دنیا هرکس که به این اندازه عمر کند مانند او خواهد شد و راهی هم ندارد.
سیدارتا با دیدن این صحنه و شنیدن این سخن ها بسیار متاثر می شود و بلافاصله به قصر برمیگردد تا در مورد پیری اندیشه کند.
سیدارتا که در باره زندگی واقعی بسیار کنجاو شده بود به پدرش التماس می کند تا اجازه دهد بار دیگر به شهر برود ولی این بار به مردم نگوید که او می آید.
پادشاه بدون رضایت قلبی اجازه می دهد تا شاهزاده بدون تشریفات بار دیگر به میان مردم برود. این بار سیدارتا و ارابه رانش لباس های عادی می پوشند و به شهر می روند بنابراین مردم آنها را نمی شناسند.
وقتی به شهر می رسند، بودا شهر را کاملا متفاوت با آنچه در دفعه قبل دیده بود می بیند. دیگر از مردم شاد خبری نیست، دیگر از پرچم ها و کاغذهای رنگی و مردم خوش لباس هیچ نشانی دیده نمی شود.
سیدارتا همانطور که می رفت ناگهان مردی را می بیند که روی زمین افتاده و مریض است. با دو دستش شکم خود را گرفته و فریاد می کشد. این دومین صحنه ای بود که بودا را به شدت آزرده کرد. او بطرف آن مردم مریض می دود و سرش را روی زانوی خود می گذارد و می پرسد چی شده؟ چی مشکلی داری؟ آیا من میتوانم کمک ات کنم؟ ولی آن مرد به سختی نفس می کشد و نمی تواند حرف بزند و تنها گریه می کند.
سیدارتا رو به دوستش می کند و می پرسد: این مرد چرا اینچنین شده؟ چرا حرف نمی زند؟ چرا گریه می کند؟
دوست سیدارتا جواب می دهد: شاهزاده، این مرد را اینگونه در آغوش نگیرید چون او مریض است، کل خونش آلوده است. او طاعون دارد و تمام بدنش می سوزد برای همین است که گریه می کند و نمی تواند حرف بزند.
سیدارتا بار دیگر می پرسد: آیا افراد دیگری هم مثل او هستند؟
دوستش می گوید: بله، حتی شما هم ممکن است نفر بعدی باشید اگر آن مرد را اینگونه بغل کنید. پس لطفا او را زمین بگذارید و دیگر به او دست نزنید چون ممکن است شما هم مثل او بیمار شوید.
سیدارتا باز هم می پرسد: آیا بجز طاعون چیزهای بد دیگری هم وجود دارند؟
دوستش می گوید بله، صدها بیماری دیگری هم به همین دردناکی وجود دارند.
سیدارتا می پرسد آیا هیچ کاری نمی شود کرد؟ آیا هر کسی ممکن است مریض شود آیا می شود آدم ناگهانی به این شدت بیمار شود؟
دوستش می گوید: بله سرورم هرکسی و در هر زمانی ممکن بیمار شود و هرکسی ممکن است ناگهان مریض و رنجور شود.
شاهزاده اینبار غمگین تر از بار اول به کاخ بر می گردد.
پس از بازگشت به کاخ، شاهزاده خیلی ناراحت و افسرده به نظر می رسد و اکثر اوقات در فکر فرو می رود و حواسش اصلا به محیط پیرامون نمی باشد.
سیدارتا بار دیگر تصمیم می گیرد تا به شهر برود.
این بار هم سیدارتا و دوستش همینگونه که در شهر و میان مردم راه می رفتند در یکی از محله ها به جمع زیادی از مردم برمی خورند که در کوچه راه می روند و گریه می کنند. پشت سر آنها چهارنفر یک تخته ای را که یک مرد لاغر، ساکن و بی حرکت روی آن خوابیده است را حمل می کنند.
و جمعیت پس از مدتی آن مرد را روی چوبها می گذارند و چوبها را آتش می زدند. کم کم آتش به تخته و سپس به آن مرد می رسد ولی مرد از جایش تکان نمی خورد و شروع به سوختن می کند.
سیدارتا با وحشت از دوستش پرسید این دیگر چیست؟ این مرد چرا این چنین بی حرکت دراز کشیده؟ چرا اجازه می دهد این مردم او را بسوزانند؟
دوستش جواب می دهد: او مرده است سرور من.
سیدارتا می گوید مرده! مرده یعنی چی؟
دوستش جواب می دهد: تمام موجودات زنده روزی می میرند و هیچکسی هم نمی تواند جلوی آمدن مرگ را بگیرد.
شاهزاده بقدری متعجب می شود که دیگر هیچ چیزی نمی گوید و با خود فکر می کند که این خیلی بد است که هر کسی بالاخره روزی بمیرد. حتی پادشاهان و شاهزاده ها. یعنی هیچ راهی برای جلوگیری از مرگ نیست؟
شاهزاده بدون این که حتی یک کلمه هم حرف بزند به کاخ بر می گردد و مستقیما به اتاق خود می رود و بقیه روز را فکر می کند و با خود می اندیشد که تمام موجودات زنده روزی می میرند و هیچ کس تا بحال راهی برای نمردن پیدا نکرده است. ولی باید راهی باشد، من باید راهی پیدا کنم و به همگی بگویم و به تمام موجودات زنده جهان کمک نمایم.
پس از چند روز سیدارتا برای بار چهارم به شهر می رود، همین طور که از کوچه ها می گذرد در یک باغ می بیند که یک راهب با لباس نارنجی خیلی شاد و خوشحال، آرام نشسته است.
سیدارتا از دوستش می پرسد این مرد که لباس نارنجی پوشیده است کیست؟ چرا موهایش را تراشیده است؟ چرا اینقدر خوشحال بنظر می رسد؟
دوستش می گوید: او یک راهب است که در معبد زندگی میکند. او شهر به شهر سفر می کند تا به مردم یاد دهد چگونه خوب و مهربان باشند.
این بار بودا خیلی خوشحال می شود و با خود می گوید من هم باید یکی از اینها باشم.
پس از دیدن این چهار صحنه، سیدارتا از درون بسیار منقلب می گردد. او با خود می گوید حتما باید راهی باشد، تا از این چرخه بی رحم فرار کنیم. من باید آن را پیدا کنم و دیگران را هم نجات دهم.
بخاطر همین افکار بود که شاهزاده سیدارتا گوتاما در سن 29 سالگی در اوج جوانی در روزی که همسرش برایش کودکی بدنیا آورده بود به زندگی اشرافی و مجللی که هر مردی آرزوی داشتن آن را دارد پشت پا زد و همسر، فرزند، سلطنت و قدرت را رها کرد و رفت.
لباس های سلطنتی خود را درآورد، لباس گدایان را پوشید. موهای بلند خود را کوتاه کرد و برای پیدا کردن حقیقت و دستیابی به پاسخ و پرسشهای بی جوابش به تنهایی به راه افتاد.
یکی از بهترین و معروفترین استادان آن عصر را پیدا کرد و نزد او رفت تا آموزش ببیند. سیدارتا به سختی تلاش نمود و پس از مدتی از لحاظ دانش هم سطح استاد خود گردید. اما هنوز جوابی برای سوالات بی پاسخش پیدا نکرد.
سپس نزد استاد دیگری رفت ولی دوباره پس از مدت کوتاهی هرآنچه که استاد می دانست را آموخت ولی بازهم راهی برای پایان دادن به رنج و عذاب انسانها پیدا نتوانست. بنابر این سیدارتا این استاد را نیز رها کرد و براه افتاد.
سیدارتا در این مرحله به نام پارسا گوتاما معروف شده بود. پس از مدتی در یک شهر دیگر با پنج تن از افرادی آشنا گشت که همچون خود او برای رسیدن به حقیقت، زندگی اشرافی را رها کرده بودند.
پارسا گوتاما نیز با آنها یکجا شد و به ریاضت کشی مبادرت ورزید. او مدت ها روزه می گرفت، نفسش را برای مدت طولانی حبس می کرد، شب ها به تنهایی به جنگل که پر از حیوانات درنده بود می رفت و ساعتها تنها می نشست.
سیدارتا 6 سال تمام به این کارها ادامه داد ولی خودش را نزدیک به هدفش نیافت و جواب مشکلاتش را پیدا نکرد از این خاطر تصمیم گرفت به ریاضت کشیدن خود پایان دهد.  
آن پنج دوست سیدارتا فکر میکردند که او از جستجوی حقیقت دست کشیده و می خواهد به زندگی سلطنتی خود بازگردد به همین خاطر او را ترک کردند و رفتند.
سیدارتا که در راه رسیدن به هدفش زجر زیادی کشیده بود ولی هنوز ذهن پر انرژی و جستجوگری داشت به همین خاطر دست از تلاش برای رسیدن به موفقیت برنداشت.
سیدارتا گوتاما در زیر درختی که بعدا درخت بودا، درخت هوشیاری و درخت حکمت نام گرفت در کنار رودخانه ای نشست و با عزمی راسخ تصمیم گرفت که آخرین تلاش خود را برای رسیدن به هوشیاری و بیداری حقیقی انجام دهد. بودا با خود گفت اگر پوستم وتمام استخوانهایم از هم بپاشند و اگر خون در رگهایم خشک شود تا وقتی که به خرد برتر دست نیابم اینجا را ترک نخواهم کرد.
سپس با تلاشی خستگی ناپذیر و اراده ای مستحکم برای رسیدن به تنویر ذهن شروع به ژرف اندیشی و تفکری عمیق نمود. 
او مراحل خلسه روحی را یکی پس از دیگری پشت سرگذاشت و به خلوص ذهن دست یافت. پس از پاکیزه شدن ذهنش از هر ناپاکی و ناخالصی، وی توانست زندگی های پیشین خود را ببیند. و این اولین دانشی بود که سیدارتا در آن شب توانست بیاموزد.
سپس ذهنش او را به دانش مردن و دوباره متولد شدن تمام موجودات زنده رهنمون کرد. و این مرحله دوم بود.
مرحله بعدی رسیدن به دانش چگونگی نابودی و زدودن ناپاکی ها بود. بودا فهمید که در جهان عذاب و ناراحتی وجود دارند، بودا فهمید علت این عذاب خود ذهن و روان انسان است. بودا فهمید برای پایان دادن به این عذاب راهی وجود دارد و او این راه را پیدا کرد.
سیدارتا با فهمیدن این موضوعات و با دست یافتن به نیروهای درونی خویش، خوشی و شادی عظیمی در درون خود احساس کرد و ذهنش از جهل آزاد شد.
او پی برد تولد، بازگشت ذهن است نه تولد جسم. این مرحله سوم بود که وی در آن شب به دانستن آن نایل گشت و اینچنین بود که پارسا گوتاما در آن شب در سن 35 سالگی به کشف قوانین زندگی، تنویر ذهن و هوشیاری عظیم دست یافت و بودا شد.
یاد مان باشد که بودا خالق این قوانین نبود بلکه او تنها وجود داشتن این قوانین را در زندگی کشف کرد.