Sunday, November 25, 2018

Think and Grow rich بیندیشید و ثروتمند شوید -ناپلئون هیل- قسمت ۱


سلام عرض میکنم خدمت تمام دوستان نازنینم امیدوارم که خوب خوش و سرحال باشید و خوشحالم که بعد از مدت ها دوباره در خدمت تان قرار دارم.
این ویدیو و ویدیو های بعد از این را بر اساس کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید ناپلئون هیل برایتان تهیه خواهم کرد. خدا کند که مفید واقع شوند و از دیدن و شنیدن آن لذت ببرید.
کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید از جمله مفیدترین و نافذترین کتابهای زمانه ماست که راه دست یابی به موفقیت را نشان داده است. موفقیت در کسب مال و ثروت و رسیدن به تعالی روحی و روانی که این یکی با پول قابل اندازه گیری نیست.

تاکنون نظیر این کتاب نوشته نشده است و شاید هم بتوان گفت که نوشته نخواهد شد. با الهام از اَندرو کارنِگی که سالها پیش رمز موفقیت خود را برای ناپلئون هیل شرح داد این کتاب به رشته تحریر درآمده.
کارنِگی نه تنها شخصا یک میلیادر بود بلکه با افشای رمز ثروتمند شدن خود به میلیونر شدن بسیاری کمک کرد. به غیر از کارنگی حدود 500 نفر از اغنیای جهان رمز موفقیت خود را با ناپلئون هیل در میان گذاشتند. آقای هیل عمری را به تحقیق و بررسی گذراند تا پیام اشخاص موفق را به گوش دیگران برساند.
توجه داشته باشید که توانگری تنها با معیار پول قابل اندازه گیری نیست. دوستی های ادامه دار، مناسبات خانوادگی موزون و احساس درک همدلانه میان همکاران نعمت بزرگی است که اسباب آرامش ذهن می شود و جز به وسیله ارزشهای معنوی و روانی قابل اندازگیری نیست.

آماده باشید. استفاده از فلسفه بیندیشید و ثروتمند شوید زندگی شما را متحول می سازد. نه تنها از فشارهای روانی و مشقات زندگی شما می کاهد، بلکه شما را برای دستیابی به تنعم و انباشت ثروت آماده می سازد.

باید بدانید که رسیدن به ثروت دور از دسترس شما نیست. شما هم میتوانید آنچه را که میخواهید به دست آورید. ثروت، شهرت، شناخت و خوشبختی می تواند از آن کسانی باشد که با عزمی راسخ تصمیم گرفته اند به آن دست یابند.
در حالیکه به این ویدیو ها نگاه میکنید رمز موفقیت خود را پیدا خواهید کرد. اما این زمانی اتفاق می افتد که شما آمادگی آن را داشته باشید. وقتی به آمادگی برسید آن را می یابید.

و سرانجام، قبل از همه باید بدانید که شروع همه موفقیت ها و همه ی ثروتهای به دست آمده، یک ایده بوده است. اگر برای این رمز آماده باشید پیشاپیش نیمه اول را دارید، نیمی از راه موفقیت را پیموده اید. بنابر این نیمه دیگر را به محض آنکه به ذهن شما برسد درک خواهید کرد.

در این ویدیو ماجرای مردی را بازگو میکنیم که اندیشید و بعد تصمیم گرفت تا شریک توماس ادیسون شود.
به راستی که اندیشه ثروت و دارایی است، دارایی قدرتمندی که وقتی با هدف مشخص، عزم راسخ و اشتیاق سوزان ترکیب می شود، راه رسیدن به ثروت و سایر داراییها را به روی شما میگشاید.

این مرد ادوین بارنس بود و برایش ثابت شده بود که انسان میتواند با اندیشیدن ثروتمند شود. کشف او بی مقدمه و ناگهانی حاصل نشد. بلکه او اندک اندک به این آگاهی رسید.
شروع این فراست اشتیاق سوزان در او بود که میخواست شریک تجاری ادیسون بزرگ شود.
یکی از ویژگیهای بزرگ اشتیاق ادوین بارنس این بود که او هدفی مشخص و قطعی داشت. او خیلی ساده میخواست با ادیسون، اما نه برای او، کار کند. توجه کنید او نمیخواست در کارگاه ادیسون استخدام شود بلکه میخواست در کار و بار شریکش باشد.

وقتی این اشتیاق و این اندیشه به ذهنش رسید هرگز در شرایطی نبود که نسبت به آن کاری صورت دهد. او دو مشکل بر سر راه خود داشت، نخست آنکه ادیسون را نمیشناخت و دوم آنکه به قدر کافی پول نداشت که با قطار به شهر اورنج نیوجرسی برود.

این مشکلات کافی بودند که بسیاری از اشخاص را دلسرد کنند و از اقدام کردن باز دارند اما اشتیاق بارنس هرگز عادی نبود.
او در آزمایشگاه ادیسون خودرا به مخترع بزرگ معرفی کرد. گفت آمده تا با او روابط تجاری داشته باشد. آقای ادیسون سالها بعد، از نخستین جلسه ای که با آقای بارنس داشت چنین گفت:

روبروی من ایستاد، مانند بی پولهای معمولی بود اما در چهره اش حالتی بود که از روی آن میخواندی مصمم است به آنچه میخواهد برسد. من به استناد سالها تجربه با اشخاص می دانستم وقتی کسی عمیقا میخواهد به خواسته خود برسد مطمئنا به هدفش دست می یابد. من به او فرصت آنچه را که می خواست دادم. زیرا در چهره اش خواندم که مصمم است تا برای رسیدن به موفقیت تلاش کند و حوادث بعدی نشان داد که هرگز اشتباه نکرده بودم.

این در واقع ظاهر مرد جوان نبود که او را در دفتر ادیسون به برداشتن قدم نخست امکان داد زیرا وضع ظاهر او قطعا در جهت مخالف او بود. آنچه این مرد را در قدم نخست موفق ساخت اندیشه ای بود که در سر داشت.
بارنس در همان جلسه نخست با ادیسون شریک نشد. ادیسون به او فرصتی داد که در ازای مبلغی ناچیز در دفترش کار کند.

ماهها به همین وضع گذشت. ظاهرا هیچ اتفاقی که بارنس را به هدفش نزدیکتر کند روی نداد. اما در ذهن او اتفاق مهمی در جریان بود. آتش اشتیاق شراکت با آقای ادیسون هر لحظه در وجود او شعله های سرکش تری میگرفت.
روانشناسان به درستی گفته اند که وقتی کسی از ته دل برای چیزی آماده میشود به آن میرسد. بارنس برای بستن پیمان شراکت با ادیسون آماده بود و از آن گذشته مصمم بود این موقعیت را تا زمانی که به خواسته اش نرسیده حفظ کند.
او هرگز به خود نگفت، خوب چه فایده ای دارد، شاید بهتر باشد نظرم را تغییر دهم و کار فروشندگی را انتخاب کنم. به جای این جمله او به خود گفت، من به اینجا آمده ام تا با ادیسون شریک شوم و اگر تا آخر عمرم طول بکشد باید به این هدفم برسم.
او به راستی برای رسیدن به این خواسته خود پافشاری کرد. به درستی که اگر انسانها پای عقیده خود بایستند و به هدف خود بچسبند و آنقدر مداومت کنند تا خواسته آنها به وسواسی دایمی مبدل گردد چه اتفاقها که نمی افتد.

شاید بارنس جوان در آن زمان این را نمیدانست. اما عزم راسخ، استقامت و پافشاری که برای رسیدن به هدفش داشت کافی بود تا او را در برابر همه ی موانع و مشکلات، مقاوم و استوار نگهدارد تا فرصتی مناسب که منتظرش بود از راه برسد.
و سر انجام چون فرصت از راه رسید در جامه ی مبدل بود و از مسیری خلاف آنچه بارنس پیش بینی کرده بود آمد و بدانید که این یکی از ترفند های فرصت است.
فرصت پشت دروازه حیاط خلوت شما کمین میکند، گاه به صورت بدبیاری ظاهر میشود گاه شکل شکست موقتی میگیرد. به همین دلیل است که خیلی ها نمیتوانند فرصت مناسب را تشخیص دهند.

آقای ادیسون دستگاه جدیدی اختراع کرده بود. آن روزها به این وسیله ماشین دیکته ادیسون میگفتند. دستگاهی بود که بوسیله آن صدا را ضبط میکردند اما فروشندگان ادیسون به این دستگاه بی علاقه بودند و می گفتند که به این سادگی نمیتوانند آن را بفروشند. اما بارنس در این دستگاه جدید فرصتی یافت.
جز بارنس و خود مخترع کسی نسبت به این دستگاه نظر خوش نداشت.
بارنس میدانست که میتواند این دستگاه جدید را بفروشد. او موضوع را با ادیسون در میان گذاشت و بی درنگ این فرصت به او داده شد.
بارنس دستگاه را فروخت و در واقع او چنان فروش موفقیت آمیزی کرد که ادیسون با او قراردادی امضا کرد و فروش این محصول را در تمام کشور به او واگذار کرد.
با این قرارداد بارنس به ثروت رسید، اما جدای ثروت به چیزی به مراتب فراتر دست یافت. او ثابت کرد که میتوان اندیشید و ثروتمند شد.

شاید بارنس دو یا سه میلیون دالر بدست آورد اما این دارایی در مقایسه با دانش به مراتب بزرگتری که او به آن رسید قابل مقایسه نیست و دانش او این بود : میتوان با استفاده از اصول مشخص و شناخته شده انگیزه ناملموس اندیشه را به ثروت مادی تبدیل کرد.
بارنس عملا با اندیشیدن شریک ادیسون کبیر شد. او با اندیشیدن به موفقیتی بزرگ دست یافت. او در شروع تنها این را میدانست که چه میخواهد. او عزمی راسخ داشت که به او امکان داد تا زمان دستیابی به هدف روی پای خود بایستد.

تشکر از همه تان تا بعد، بدرود.

Thursday, February 15, 2018

داستان زندگی بودا Who was Buddha


بودا هرگز ادعایی مبنی بر داشتن ارتباط با خدا و یا هر موجود فوق طبیعی دیگر نداشت. او هرگز ادعای خدا بودن، تجسم خدا بودن، پیامبر خدا بودن و یا موجود خارق العاده ای بودن نکرد.
او تنها یک انسان بود. یک انسان معمولی ولی مصمم. او تمام دانسته هایی را که بدست آورد نتیجه تلاش و پشتکار خودش بود.
او بوسیله کوششی بی وقفه به بالاترین حد فهم ذهنی و معنوی رسید و در تمام خصوصیات انسانی کامل شد. او هرگز ادعایی مبنی بر اینکه منجی روح انسانهاست نکرد زیرا معتقد بود که هرکسی تنها خودش می تواند با تلاش و کوشش، خودش را نجات دهد و کس دیگری با اجبار و زور نمی تواند کسی را نجات دهد. دیگران تنها می توانند راه را به ما نشان دهند ولی طی کردن 
مسیر به عهده خود ماست.

نامش سیدارتا گوتاما بود که بعد ها به بودا معروف شد. واژه بودا یعنی بیدار شده یا به عبارت دیگر، کسی که به روشنی رسیده 
است معنی می دهد.
پدرش پادشاه سرزمینی که فعلا نپال نام دارد بود و مادرش شهزاده سرزمین هندوستان. قرار بود که مادرش برای به دنیا آوردن سیدارتا به خانه پدری خود برود اما در نیمه های راه کاروان ملکه در یک بیشه زار می رسد و در آنجا توقف میکند. و در همین بیشه زار است که در سال 623 پیش از میلاد بودا به دنیا می آید.
در روز پنجم تولد شاهزاده سیتدارتا، پادشاه از هشت مرد خردمند برای نامگذاری و پیش بینی آینده کودک کمک می جوید. آنها پس از دیدن کودک نام سیدارتا به معنی کسی که به هدفش می رسد را برای وی انتخاب می کنند.
آنها هم چنان پیش بینی میکنند که این شهزاده در آینده پادشاه بزرگی خواهد شد. پادشاه جهانی، کسی که خودش قانون وضع خواهد کرد.
آنها هم چنان پیش بینی میکنند که سیدارتا روزی به دنبال حقیقت خواهد رفت و به بالاترین درجه روشن بینی خواهد رسید و بودا خواهد شد.
ملکه در روز هفتم تولد سیدارتا از دنیا می رود و خواهر ملکه مسئولیت پرستاری از سیدارتا را به عهده می گیرد. سیدارتا در محیطی پرورش می یابد که هر آنچه را که برای رشد یافتن و بالندگی یک مرد لازم است را در اختیار می داشته باشد.
پدرش در آموزش هر چیزی که سیدارتا به عنوان یک شاهزاده باید بیاموزد کمترین قصوری نمی کند. از این رو سیدارتا در رشته های مختلف دانش، رزم و هنر تبحر فراوانی پیدا می کند.
و چون پدرش از پیشگویی برهمن ها یا پیشگویان در مورد سیدارتا مبنی بر ترک تاج و تخت و رهسپار شدن به دنبال حقیقت در دل ترسی داشت، خیلی زود به فکر ازدواج شهزاده می افتد و برایش تشکیل خانواده می دهد.
زمانی که سیدارتا هنوز 16 سال سن دارد با دختر ماما یعنی دختر دایی خود ازدواج میکند.
پادشاه تمام امکانات را برای آسایش و راحتی سیدارتا مهیا میسازد. و برای او سه کاخ برای سه فصل موجود در هندوستان فراهم میکند. یکی برای زمستان، یکی برای تابستان و یکی هم برای فصل بارندگی همراه با باغها، بیشه زار ها و شکارگاه ها.
سیدارتا از تمام لذایذ دنیوی بهره مند میگردد. و در میان موسیقی و رقص و تجملات و خوشی ها بدون اطلاح از غم و اندوه بیرونی زندگی میکند.
در واقع پدرش یک دنیای غیر واقعی و بسیار زیبا برای سیدارتا می سازد تا او هرگز احساس ناراحتی و کمبود نکند و بدین جهت هرگز به فکر ترک کردن زندگی اشرافی نباشد.
اما سیدارتا که دارای ذهن جستجوگری بود دوست داشت تا از زندگی دیگر افراد نیز باخبر باشد بنابراین روزی از پدرش می خواهد تا اجازه دهد او به شهر برود و  زندگی دیگر انسانها را نیز ببیند.
پدر که نمی خواست محدودیتی برای سیدارتا بوجود آورد برخلاف میل باطنی به او اجازه می دهد تا برود. ولی پادشاه بدور از چشم سیدارتا به مردم دستور می دهد تا جاده ها را برای دیدن شاهزاده آماده کنند. خانه ها و کوچه ها را پاکیزه سازند و همگی لباس های شاد و رنگی بپوشند و زمانی که شاهزاده عبور می کند به او خوش آمد بگویند.
زمانی که سیدارتا از کوچه ها عبور می کرد ناگهان از یک کلبه کوچک یک پیرمرد با موهای بلند سفید و لباسهای پاره و کثیف بیرون می آید. پوست صورت او بسیار خشک و چین خورده است و  چشمانش فرورفته و کم سو. او تقریبا کور است و هیچ دندانی هم در دهان ندارد.
پشت او خمیده است و با دستش که فقط پوست و استخوان است لرزان چوبی را گرفته تا بتواند بایستد.
وقتی سیدارتا آن پیرمرد را می بیند نمی داند آن چی است چون برای اولین بار است که در زندگی اش پیرمردی با این حال می بیند.
با دیدن این پیرمرد سیدارتا از ارابه ران خود می پرسد که آن چی است؟ چرا این چنین خم شده؟ چرا چشمانش اینگونه اند؟ دندانهایش کجا هستند؟ آیا او همینگونه تولد شده؟
ارابه ران سیدارتا به شاهزاده می گوید: این یک پیرمرد است، او چنین بدنیا نیامده، او هم در جوانی مثل من و شما زیبا بوده ولی پیری او را به این صورت درآورده. در این دنیا هرکس که به این اندازه عمر کند مانند او خواهد شد و راهی هم ندارد.
سیدارتا با دیدن این صحنه و شنیدن این سخن ها بسیار متاثر می شود و بلافاصله به قصر برمیگردد تا در مورد پیری اندیشه کند.
سیدارتا که در باره زندگی واقعی بسیار کنجاو شده بود به پدرش التماس می کند تا اجازه دهد بار دیگر به شهر برود ولی این بار به مردم نگوید که او می آید.
پادشاه بدون رضایت قلبی اجازه می دهد تا شاهزاده بدون تشریفات بار دیگر به میان مردم برود. این بار سیدارتا و ارابه رانش لباس های عادی می پوشند و به شهر می روند بنابراین مردم آنها را نمی شناسند.
وقتی به شهر می رسند، بودا شهر را کاملا متفاوت با آنچه در دفعه قبل دیده بود می بیند. دیگر از مردم شاد خبری نیست، دیگر از پرچم ها و کاغذهای رنگی و مردم خوش لباس هیچ نشانی دیده نمی شود.
سیدارتا همانطور که می رفت ناگهان مردی را می بیند که روی زمین افتاده و مریض است. با دو دستش شکم خود را گرفته و فریاد می کشد. این دومین صحنه ای بود که بودا را به شدت آزرده کرد. او بطرف آن مردم مریض می دود و سرش را روی زانوی خود می گذارد و می پرسد چی شده؟ چی مشکلی داری؟ آیا من میتوانم کمک ات کنم؟ ولی آن مرد به سختی نفس می کشد و نمی تواند حرف بزند و تنها گریه می کند.
سیدارتا رو به دوستش می کند و می پرسد: این مرد چرا اینچنین شده؟ چرا حرف نمی زند؟ چرا گریه می کند؟
دوست سیدارتا جواب می دهد: شاهزاده، این مرد را اینگونه در آغوش نگیرید چون او مریض است، کل خونش آلوده است. او طاعون دارد و تمام بدنش می سوزد برای همین است که گریه می کند و نمی تواند حرف بزند.
سیدارتا بار دیگر می پرسد: آیا افراد دیگری هم مثل او هستند؟
دوستش می گوید: بله، حتی شما هم ممکن است نفر بعدی باشید اگر آن مرد را اینگونه بغل کنید. پس لطفا او را زمین بگذارید و دیگر به او دست نزنید چون ممکن است شما هم مثل او بیمار شوید.
سیدارتا باز هم می پرسد: آیا بجز طاعون چیزهای بد دیگری هم وجود دارند؟
دوستش می گوید بله، صدها بیماری دیگری هم به همین دردناکی وجود دارند.
سیدارتا می پرسد آیا هیچ کاری نمی شود کرد؟ آیا هر کسی ممکن است مریض شود آیا می شود آدم ناگهانی به این شدت بیمار شود؟
دوستش می گوید: بله سرورم هرکسی و در هر زمانی ممکن بیمار شود و هرکسی ممکن است ناگهان مریض و رنجور شود.
شاهزاده اینبار غمگین تر از بار اول به کاخ بر می گردد.
پس از بازگشت به کاخ، شاهزاده خیلی ناراحت و افسرده به نظر می رسد و اکثر اوقات در فکر فرو می رود و حواسش اصلا به محیط پیرامون نمی باشد.
سیدارتا بار دیگر تصمیم می گیرد تا به شهر برود.
این بار هم سیدارتا و دوستش همینگونه که در شهر و میان مردم راه می رفتند در یکی از محله ها به جمع زیادی از مردم برمی خورند که در کوچه راه می روند و گریه می کنند. پشت سر آنها چهارنفر یک تخته ای را که یک مرد لاغر، ساکن و بی حرکت روی آن خوابیده است را حمل می کنند.
و جمعیت پس از مدتی آن مرد را روی چوبها می گذارند و چوبها را آتش می زدند. کم کم آتش به تخته و سپس به آن مرد می رسد ولی مرد از جایش تکان نمی خورد و شروع به سوختن می کند.
سیدارتا با وحشت از دوستش پرسید این دیگر چیست؟ این مرد چرا این چنین بی حرکت دراز کشیده؟ چرا اجازه می دهد این مردم او را بسوزانند؟
دوستش جواب می دهد: او مرده است سرور من.
سیدارتا می گوید مرده! مرده یعنی چی؟
دوستش جواب می دهد: تمام موجودات زنده روزی می میرند و هیچکسی هم نمی تواند جلوی آمدن مرگ را بگیرد.
شاهزاده بقدری متعجب می شود که دیگر هیچ چیزی نمی گوید و با خود فکر می کند که این خیلی بد است که هر کسی بالاخره روزی بمیرد. حتی پادشاهان و شاهزاده ها. یعنی هیچ راهی برای جلوگیری از مرگ نیست؟
شاهزاده بدون این که حتی یک کلمه هم حرف بزند به کاخ بر می گردد و مستقیما به اتاق خود می رود و بقیه روز را فکر می کند و با خود می اندیشد که تمام موجودات زنده روزی می میرند و هیچ کس تا بحال راهی برای نمردن پیدا نکرده است. ولی باید راهی باشد، من باید راهی پیدا کنم و به همگی بگویم و به تمام موجودات زنده جهان کمک نمایم.
پس از چند روز سیدارتا برای بار چهارم به شهر می رود، همین طور که از کوچه ها می گذرد در یک باغ می بیند که یک راهب با لباس نارنجی خیلی شاد و خوشحال، آرام نشسته است.
سیدارتا از دوستش می پرسد این مرد که لباس نارنجی پوشیده است کیست؟ چرا موهایش را تراشیده است؟ چرا اینقدر خوشحال بنظر می رسد؟
دوستش می گوید: او یک راهب است که در معبد زندگی میکند. او شهر به شهر سفر می کند تا به مردم یاد دهد چگونه خوب و مهربان باشند.
این بار بودا خیلی خوشحال می شود و با خود می گوید من هم باید یکی از اینها باشم.
پس از دیدن این چهار صحنه، سیدارتا از درون بسیار منقلب می گردد. او با خود می گوید حتما باید راهی باشد، تا از این چرخه بی رحم فرار کنیم. من باید آن را پیدا کنم و دیگران را هم نجات دهم.
بخاطر همین افکار بود که شاهزاده سیدارتا گوتاما در سن 29 سالگی در اوج جوانی در روزی که همسرش برایش کودکی بدنیا آورده بود به زندگی اشرافی و مجللی که هر مردی آرزوی داشتن آن را دارد پشت پا زد و همسر، فرزند، سلطنت و قدرت را رها کرد و رفت.
لباس های سلطنتی خود را درآورد، لباس گدایان را پوشید. موهای بلند خود را کوتاه کرد و برای پیدا کردن حقیقت و دستیابی به پاسخ و پرسشهای بی جوابش به تنهایی به راه افتاد.
یکی از بهترین و معروفترین استادان آن عصر را پیدا کرد و نزد او رفت تا آموزش ببیند. سیدارتا به سختی تلاش نمود و پس از مدتی از لحاظ دانش هم سطح استاد خود گردید. اما هنوز جوابی برای سوالات بی پاسخش پیدا نکرد.
سپس نزد استاد دیگری رفت ولی دوباره پس از مدت کوتاهی هرآنچه که استاد می دانست را آموخت ولی بازهم راهی برای پایان دادن به رنج و عذاب انسانها پیدا نتوانست. بنابر این سیدارتا این استاد را نیز رها کرد و براه افتاد.
سیدارتا در این مرحله به نام پارسا گوتاما معروف شده بود. پس از مدتی در یک شهر دیگر با پنج تن از افرادی آشنا گشت که همچون خود او برای رسیدن به حقیقت، زندگی اشرافی را رها کرده بودند.
پارسا گوتاما نیز با آنها یکجا شد و به ریاضت کشی مبادرت ورزید. او مدت ها روزه می گرفت، نفسش را برای مدت طولانی حبس می کرد، شب ها به تنهایی به جنگل که پر از حیوانات درنده بود می رفت و ساعتها تنها می نشست.
سیدارتا 6 سال تمام به این کارها ادامه داد ولی خودش را نزدیک به هدفش نیافت و جواب مشکلاتش را پیدا نکرد از این خاطر تصمیم گرفت به ریاضت کشیدن خود پایان دهد.  
آن پنج دوست سیدارتا فکر میکردند که او از جستجوی حقیقت دست کشیده و می خواهد به زندگی سلطنتی خود بازگردد به همین خاطر او را ترک کردند و رفتند.
سیدارتا که در راه رسیدن به هدفش زجر زیادی کشیده بود ولی هنوز ذهن پر انرژی و جستجوگری داشت به همین خاطر دست از تلاش برای رسیدن به موفقیت برنداشت.
سیدارتا گوتاما در زیر درختی که بعدا درخت بودا، درخت هوشیاری و درخت حکمت نام گرفت در کنار رودخانه ای نشست و با عزمی راسخ تصمیم گرفت که آخرین تلاش خود را برای رسیدن به هوشیاری و بیداری حقیقی انجام دهد. بودا با خود گفت اگر پوستم وتمام استخوانهایم از هم بپاشند و اگر خون در رگهایم خشک شود تا وقتی که به خرد برتر دست نیابم اینجا را ترک نخواهم کرد.
سپس با تلاشی خستگی ناپذیر و اراده ای مستحکم برای رسیدن به تنویر ذهن شروع به ژرف اندیشی و تفکری عمیق نمود. 
او مراحل خلسه روحی را یکی پس از دیگری پشت سرگذاشت و به خلوص ذهن دست یافت. پس از پاکیزه شدن ذهنش از هر ناپاکی و ناخالصی، وی توانست زندگی های پیشین خود را ببیند. و این اولین دانشی بود که سیدارتا در آن شب توانست بیاموزد.
سپس ذهنش او را به دانش مردن و دوباره متولد شدن تمام موجودات زنده رهنمون کرد. و این مرحله دوم بود.
مرحله بعدی رسیدن به دانش چگونگی نابودی و زدودن ناپاکی ها بود. بودا فهمید که در جهان عذاب و ناراحتی وجود دارند، بودا فهمید علت این عذاب خود ذهن و روان انسان است. بودا فهمید برای پایان دادن به این عذاب راهی وجود دارد و او این راه را پیدا کرد.
سیدارتا با فهمیدن این موضوعات و با دست یافتن به نیروهای درونی خویش، خوشی و شادی عظیمی در درون خود احساس کرد و ذهنش از جهل آزاد شد.
او پی برد تولد، بازگشت ذهن است نه تولد جسم. این مرحله سوم بود که وی در آن شب به دانستن آن نایل گشت و اینچنین بود که پارسا گوتاما در آن شب در سن 35 سالگی به کشف قوانین زندگی، تنویر ذهن و هوشیاری عظیم دست یافت و بودا شد.
یاد مان باشد که بودا خالق این قوانین نبود بلکه او تنها وجود داشتن این قوانین را در زندگی کشف کرد.


Friday, February 9, 2018

رنگها در پرچم ها (بیرق ها ) چی معنی میدهند؟ What do colors mean in Flags


سلام دوستان عزیز. معلومات امروز در مورد مفهوم رنگها در پرچم کشور ها است پس با ما باشید.
در ابتدا شروع میکنیم با پرچم پر افتخار افغانستان.
پرچم افغانستان از سه قطعه نوار عمودی به رنگ های سیاه، سرخ و سبز تشکیل شده که این نوار ها به ترتیب از چپ به راست در کنار هم قرار گرفته اند. در وسط پرچم نشان دولتی افغانستان قرار دارد که متشکل از مسجد، محراب، منبر، کلمه الله اکبر و لا اله الا الله می باشد.
این رنگها برای اولین بار توسط شاه امان الله در سال 1928 پیشنهاد داده شد. شاه امان الله رنگها را اینگونه تعبیر کرد.
سیاه به معنی دوره استعمار و تاریکی است. یعنی دوره ای را در بر میگیرد که انگلیس ها تلاش کردند تا افغانستان را نیز استعمار نمایند. 
سرخ نماد خون شهیدانی است که برای به دست آوردن استقلال افغانستان از جان خود گذشتند.
و سبز نماد آبادی و پیشرفت است که در آینده نصیب این کشور خواهد گردید.
قبل از امان الله خان پرچم های افغانستان همواره به رنگ سیاه بوده و سابقه آن برمیگردد به قیام ابو مسلم خراسانی. ابو مسلم فرمانده نظامی خراسان و رهبر جنبش سیاه جامگان بود که توانست با براندازی حکومت بنی امیه، حکومت بنی عباس را پایه 
گذاری کند.

و حال مفهوم رنگ ها در پرچم جمهوری اسلامی ایران را شرح خواهیم داد.
پرچم ایران دارای سه رنگ شامل سبز، سفید و سرخ است که در وسط آن نشان جمهوری اسلامی قرار دارد.
نشان جمهوری اسلامی ایران بیانگر واژه الله و شعار اسلامی لا الا الله است که روی رنگ سفید پرچم قرار گرفته است.
همچنین به نشانه پیروزی انقلاب اسلامی ایران در 22 بهمن یعنی 22 ماه دلو کلمه الله و اکبر 11 بار در حاشیه پایین رنگ سبز و 11 بار در حاشیه بالای رنگ سرخ نوشته شده است.
رنگ سبز در پرچم ایران نشانه خرمی و آبادانی است.
رنگ سفید بیانگر صلح طلبی و دوستی مردم ایران است.
و رنگ سرخ در پرچم این کشور نشانه پایداری ملت ایران در برابر تجاوزگران است و هم چنان خون شهیدان می باشد.
البته قابل ذکر است که برای اولین بار پرچم ایران بشکل مستطیلی و سه رنگ در زمان ناصرالدین شاه قاجار ارائه گردید. اما نشان ایران در آن زمان شیر و خورشید و شمشیر بود که بعد از انقلاب اسلامی این نشان را برداشتند و کلمه الله را جایگزین آن کردند.
حال می پردازیم به تشریح پرچم کشور دوست و هم زبان یعنی تاجیکستان
پرچم یا بیرق تاجیکستان نیز همچون پرچم ایران دارای سه رنگ است یعنی رنگ سرخ، سفید و سبز با این تفاوت که رنگ سرخ در پرچم تاجیکستان در بالا قرار گرفته، رنگ سفید در وسط و رنگ سبز در پایین.
در قسمت نوار سفید نشانی قرار دارد که متشکل از یک تاج و هفت ستاره می باشد. البته این پرچم یک سال بعد از استقلال تاجیکستان در سال 1992 به تصویب رسید.
رنگ سرخ در پرچم تاجیکستان نشان دهنده خون ریخته شده برای استقلال و آزادی مردم این کشور است.
سفید نشان امید و آرزوی مردم تاجیک می باشد.
و رنگ سبز نشان سرسبزی، شکوفایی، سربلندی و خرمی تاجیکستان است.
نشان تاج در قسمت میانی پرچم نشان از تاریخ تاجیکستان و دولتداری است.
و هفت ستاره نشان دهنده هفت ناحیه تاریخی تاجیکستان می باشد مانند سغد، زرافشان، حصار، رشت، وخش، بدخشان و ختلان. همچنین تاجیک ها عدد هفت را همواره مقدس میدانسته اند به همین خاطر هفت ستاره را بر بالای تاج برگزیده اند.
حالا می پیردازیم به معرفی پرچم کشور دوست هندوستان.
پرچم هند دارای سه رنگ زعفرانی یعنی نارنجی، سفید و سبز است که نماد آشوکا چاکرا به شکل یک چرخ 24 دنده در وسط آن قرار دارد.
این پرچم در سال 1947 بعد از استقلال این کشور از بریتانیا پذیرفته شد.
رنگ های پرچم هند را این گونه تعبیر کرده اند.
رنگ زعفرانی نشان دهنده دین هندویسم و بودیسم میباشد. رنگ سبز نشان دهنده دین اسلام است و رنگ سفید در وسط نشان دهنده صلح میان آنها می باشد. هم چنان رنگ سفید نشان دهنده ادیان دیگر از جمله مسیحیت است.
رنگ های پرچم هند را به گونه دیگری نیز تعبیر کرده اند. طوری که رنگ زعفرانی را نماد شجاعت و فداکاری دانسته اند. رنگ سفید را نماد راستی و پاکی و رنگ سبز را نماد ایمان، باروری و رشد دانسته اند.
چرخی که 24 پره داشته و در مرکز پرچم هند قرار دارد نماد حرکت و رشد است. هم چنین در کشور هند به آن چرخ قانون نیز گفته میشود. این چرخ در واقع نماد باستانی در آیین بودایی است.
پرچم کوریای شمالی
پرچم کوریای شمالی در سال 1948 زمانی که این کشور به عنوان یک کشور کمونیستی استقلال یافت شکل گرفت. این پرچم از نوارهای آبی، سفید و سرخ تشکیل شده که در قسمت نوار سرخ یک ستاره به رنگ سرخ نیز قرار دارد.
رنگ آبی در این پرچم نشان دهنده اقتدار، صلح و دوستی است. رنگ سفید بازگو کننده پاکی می باشد و رنگ سرخ در وسط نشان دهنده کمونیسم است. ستاره سرخ نیز علامت کمونیستی می باشد.
قابل یاد آوری است که قبل از جنگ جهانی دوم و شکست کشور جاپان در این جنگ سرزمین کوریا یا کره جزء مستعمره های جاپان محسوب میشد. اما در پی شکست جاپان تمام مستعمره های این کشور میان امریکا و روسیه تقسیم شدند.
بنابر توافق قبلی اتحاد جماهیر شوروی قسمت شمالی کوریا را باید اشغال میکرد و قسمت جنوبی آن را امریکایی ها. خط مرزی موقت میان این دو کره اشغالی روی مدار 38 درجه قرار گرفت و قرار شد به زودی انتخابات صورت گیرد و این کشور مستقل و آزاد گردد اما شوروی از همکاری با سازمان ملل متحد برای برگزاری انتخابات آزاد و عمومی در دو کره سرباز زد و در نتیجه یک دولت کمونیستی تحت حمایت اتحاد جماهیر شوروی به طور دائم در شمال تاسیس شد و یک دولت طرفدار غرب در جنوب.
 
پرچم ایالات متحده امریکا
این پرچم از نوارهای سفید و سرخ تشکیل شده که در قسمت بالا سمت چپ آن پنجاه ستاره سفید بروی نوار مستطیلی به رنگ آبی قرار گرفته اند.
این سیزده نوار نشان دهنده سیزده مستعمره ای است که برای اولین بار علیه بریتانیا قیام نمودند که منجر به استقلال امریکا گردید. 50 ستاره سفید نیز نشان دهنده 50 ایالتی است که امروزه ایالات متحده امریکا را تشکیل میدهند.
البته پرچم امریکا برای اولین بار در سال 1777 یکسال پس از آن که اعلامیه استقلال ایالات متحده به تصویب کنگره رسید طراحی شد. اما از آن زمان تا امروز 26 مرتبه تغییر و تحول پیدا کرده تا به شکل امروزی خود رسیده است.
 
اما هنوز هم خیلی از امریکایی ها باور دارند که رنگ های سفید، سرخ و آبی پرچم این کشور در واقع برگرفته از پرچم سرزمین مادری شان یعنی انگلستان می باشد.
هم چنان آنها باور دارند که رنگ سرخ در پرچم امریکا نشان دهنده خون کسانی است که برای نجات این کشور ریخته اند. رنگ سفید نشان صداقت و پاکی است و رنگ آبی نشان حراست، پایداری و درستی می باشد.
کشور هایی که در شمال اروپا قرار دارند و شامل کشور های اسکاندیناوی می باشند دارای پرچم های تقریبا مشابه هستند که در تمام آنها یک صلیب قرار دارد.
بطور مثال پرچم کشور سویدن یا سوئد به رنگ آبی است که در روی آن یک صلیب به رنگ زرد قرار گرفته.
اعتقاد بر این است که این پرچم در واقع از پرچم یا بیرق دانمارک الهام گرفته شده.
بر اساس داستانها در قرن 12 میلادی پادشاه سویدن یعنی اریک مقدس در زمان جنگ با کشور فنلاند صلیب طلایی در آسمان می بیند که به زمین فرود می آید. او هم این را هدیه ای از خدا میداند و صلیب زرد رنگ با زمینه آبی به الهام از رنگ آسمان را نماد پرچم خود قرار میدهد.
پرچم کشور دانمارک به رنگ سرخ است که در روی آن یک صلیب سفید قرار دارد.
بنابر افسانه ها اولین پرچم دانمارک از آسمان بر زمین نازل شد. باورها بر این است که پادشاه دانمارک در سال 1219 قصد داشت تا کشور استونی یا استونیا را اشغال کند. اما در جریان جنگ شکست ارتش دانمارک قطعی میشود به همین خاطر اسقف های دانمارکی دور تپه ای گرد می آیند و دست به دعا بلند میکنند.
در این هنگام ابرها کنار می روند و پارچه سرخ رنگ بزرگی از آسمان به زمین می افتد که صلیب سفیدی در آن دیده می شود. که این علامت به دانمارکی ها روحیه و انگیزه تازه ای می بخشد.
آنها بار دیگر به ارتش استونی هجوم می آورند و آنان را وادار به فرار میکنند. این گونه بود که دانمارک کشور استونی را اشغال کرد. 
پرچم کشور آلمان
پرچ آلمان دارای سه رنگ است که به ترتیب از نورهای افقی سیاه سرخ و طلایی تشکیل شده اند.
سابقه این پرچم برمیگردد به قرون وسطی زمانی که این کشور را امپراتوری رومیِ مقدس مردم آلمان اداره میکرد. پرچم این امپراتوری عقابی سیاه رنگ با نوک و پنجه های سرخ رنگ بود که روی زمینه طلایی قرار گرفته بود.
رنگ های سیاه، سرخ و طلایی بعد ها رنگ های ملی آلمان گردیدند و در انقلاب 1848 پرچمی متشکل از این رنگها معرفی شد. با آنکه در جریان جنگ جهانی اول و دوم رنگ های این پرچم یک مقدار تغییر کردند و حتی بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم این کشور را متفقین اشغال کردند و آن را از داشتن پرچم محروم کردند اما با تقسیم آلمان به دوکشور شرقی و غربی پرچم هایی با سه رنگ سیاه سرخ طلایی دوباره انتخاب گردید.
با آنکه قسمت شرقی آلمان پرچم خود را با نشان ملی تغییر داد اما بعد از سقوط دیوار برلین در سال 1989 بسیاری از آلمانی های شرق نشان ملی خود را از روی پرچم برداشتند و سه رنگ سیاه سرخ طلایی ساده را به عنوان نمادی برای آلمان متحد برگزیدند.
تشکر که این ویدیو را تماشا کردید تا بعد بدرود.